TGViewer
💓 نقش دل 💓 💓 نقش دل 💓 @nnnnnghl · 239 subscribers
Post #3248 51
#سرگذشت

#برشی_از_یک_زندگی
#شکیبا
#قسمت_هجدهم



چندروزی مامان روزا میومد کمکم تا اتاق بچه رو چیدیم... اتاقی با تم آبی رنگ...
نگاهی به کاغذدیواری طرح فیل روی دیوار انداختم، خیلی بامزه بود.
مامان خودش ساک بیمارستان و برام بست...
روزهای آخر واقعا برام سخت شده بود. شب با شکم برآمده ام به سختی این پهلو اون پهلو میچرخیدم، نفس کم می آوردم و سوزش معده امونم رو بریده بود. اما شوق دیدن تیکه ای از وجودم منو به وجد می‌آورد.
دکتر نگاهی به پرونده ام انداخت و گفت؛ خب عزیزم... پیاده روی هاتو انجام میدی دیگه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ بله خانم دکتر...
دکتر لبخندی زد و گفت؛ زایمان طبیعی سختترین و قشنگترین قسمت مادر شدنه. از این به بعد بیشتر حواست به خودت باشه.. هر لحظه ممکنه دردت شروع بشه.. همونطور که قبلا گفتم اصلا نمیترسی و آرامش خودت رو حفظ میکنی... با آمادگی کامل میری بیمارستان..
تشکری کردم و از مطب بیرون رفتم، اونطرف خیابون اسد کنار مردی ایستاده بود. با دیدن من ازش جدا شد و اومد سمتم.
پرسیدم؛ کی بود؟
اسد گفت؛ یکی از بچه محلای قدیمی..
راه افتاد به سمت خونه، پرسید؛ چی میگفت دکتر؟
جواب دادم؛ تاریخ زایمان و برا بیستم همین ماه زده، پیاده روی و تمرينامو مرتب انجام بدم تا زایمان راحتتری داشته باشم.
اسد گفت؛ شکیبا گفتم که هزینه شو میدم عمل کن. دوس ندارم اینطوری..
اخمی کردم، نتونستم خودمو کنترل کنم..........
جواب دادم؛ اسد من به عنوان یه مادر حق ندارم نوع زایمان مو انتخاب کنم؟ یعنی چی من دوس ندارم؟ این بدن تو نیست که بخای راجع بهش تصمیم بگیری...
اسد حرفی نزد و پیاده ام کرد. تو خونه سرم حسابی گرم کارای عقب افتادم بود، به کمک مامان یه گردگیری حسابی کرده بودیم تا بقول خودش بعد از فارغ شدنم دغدغه ی تمیزی خونه رو نداشته باشم.
همینطور نشسته بودم که متوجه زنگ در شدم. مامان عطی و راحله رو پشت آیفون دیدم..
- چه بی خبر... در و باز کردم وارد شدن. بعد از سلام و احوالپرسی نشستن رو مبل و رفتم براشون چای گذاشتم.
مامان عطی گفت؛ بشین نمیخوریم خودتو اذیت نکن..
لبخندی زدم و گفتم؛ چه اذیتی ...
راحله گفت؛ والله میدونی ما بی خبر جایی نمیریم، اسد خیلی وقت بود که گله میکرد چرا خونمون نمیاین و ترکم کردین و .. مامان هم گفت که من بیام این روزای آخر تا زایمانت کمکت باشم ... مامانم که تنها نمیشه گذاشت، گفتم خونه پسرته کی از اون بهت نزدیکتر..
لبخندی مصنوعی زدم و گفتم؛ اختیار دارین خودتون صاحب خونه این..
راحله لباساش رو در آورد و کیفش رو گرفت بالا و گفت؛ خب حالا ما کجا اسکان کنیم زنداداش؟
بعدم به حرف خودش خندید. دو تا اتاق بیشتر نداشتیم و به اجبار گفتم؛ اتاق بچه یا پذیرایی نمیدونم هرکجا خودتون راحتين..
مامان عطی که تموم مدت مثل کارآگاه ها بهم خیره شده بود گفت؛ برای ما فرقی نمیکنه عروس، راحله ببینم اتاق بچه امو؟
و باهم به اتاق بچه رفتن. نفسمو فوت کردم. چطور اسد بدون هماهنگی بامن ازشون چنین چیزی خواسته بود؟
به آشپزخونه رفتم تا برای شام برنج بزارم.
راحله اومد کنارم و گفت؛ چکار میکنی شکیبا؟
گفتم؛ شام میزارم براتون..
راحله قابلمه رو از دستم گرفت و گفت؛ نه یه چیز مختصر میخوریم دیگه.
مامان عطی از پذیرایی گفت؛ مگه شام برنج میخورین شما؟
سری تكون دادم و گفتم؛ گاهی اوقات..
مامان عطی چشماشو ریز کرد و گفت؛ مردم مونده غذای سه روز و با چه عزتی میخورن... ننه مون شمال زمین زراعت داره یا بابامون؟ خریدار برنج که اینجوری حیف و میل نمیکنه بعدشم دخترم ، چاق میشی، چاقی سم برا آدم، من الان هربار میرم دکتر، بهم میگه ماشالله یک کیلو اضافه وزن بیشتر نداری..
نگاهی به اندام چاقش انداختم... مهمان خونه ام بودن ... سعی کردم حرفی نزنم. لبخندی زدم و گفتم؛ بخاطر خودتون بود... پس شام ماکارونی میزارم براتون...
راحله گفت؛ خودم کارا رو انجام میدم..
تشکری کردم و وارد اتاق خواب شدم. با اسد تماس گرفتم، مثل همیشه اشغال بود.
یکبار دوبار ... بوق اشغال .. کلافه از این صحبت‌های بی دلیلش، چیزایی که برا خونه لازم داشتم رو براش پیامک کردم.
خوب شد که خونه رو تمیز کرده بودم، وگرنه تا مدتها نقل مجالس مادر و دخترا میشدم.
اسد زودتر از همیشه و با دست پر رسید ... راحله مثل همیشه کم غذا درست کرده بود و سر سفره مامان عطی همه رو پیشکش اسد کرده بود، خودشونم مهمان بودن و اسد بقیه رو ریخت جلوشون...
خنده ام میگرفت همیشه همین بودن، انگار من فقط زیادی بودم!
اسد از موندنشون مطلع شده بود. نگاهی بهم انداخت و گفت؛ خب خداروشکر از این بابت خیالم راحت شد، راحله تو کار خونه خیلی وارد و فرزِ..
مامان عطی چشماشو ریز کرد و سری تکون داد ، گفت؛ آره مثل جوونیای خودمن... منم همه کارا با خودم بود مرد،


18
https://t.me/nnnnnghl
Telegram 💓 نقش دل 💓 •{﷽}• {زندگی صفحه نقاشی ماست، نقاشیهایی زیبا... صحنه ای پر رویا... انتظار دل احساسی ماست. و اگر خوب به تصویر نیاید دل ما، کنج دیوار رکود نقش دل میپوسد}🤍🥀
  • 🥰 1
More from @nnnnnghl
  1. Oct 9, 2026🌹🎵🌹🎵🌹🎵🌹🎵 99درصد آهنگایی که دنبالشونی تو این جا هست 👇🏼دیگه ژلوفن نخور اینارو گوش…
  2. Oct 9, 2026video post
  3. Oct 9, 2026شب خوش به امید فردایی بهتر
  4. Oct 9, 2026video post
  5. Oct 9, 2026video post
  6. Oct 9, 2026video post
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →