من میخواستم و میخواهم ایرانی بمیرم. به جهنم که خیلی امتیاز رفاهی را از دست دادهام. اصلاً مهم نیست و خوشبختانه هنوز ایرانیام و قول هم میدهم ایرانی خواهم مُرد.
من و کامران و پسرم وصیت کردهایم بعداً از مرگ ما را بسوزانند و خاکسترمان را بریزند در اقیانوس. اما من خواستهام مُشتی از خاکسترم را به ایران ببرند. بخشیاش را بریزند کنار خانم جان، توی قبرش، چون اخلاق و بینیازی و احترام به عقیدۀ مردم را از او آموختم. میدانم حتی فکر کردن به آن برای عدهای خندهدار است، اما خواستهام مابقی خاکسترم را بریزند در راهپلههای تالار سنگلج، زیر پای تماشاگران تئاتر.
میبینید؟ میبینید که انقلاب چگونه مرا پرت کرد به غربتی غریب که زیباترین آرزو، رفتن هرچه زودتر به دیار ابدیت است؟
از کتاب «زندگی و زمانهٔ آذر فخر»
بازیگر تئاتر و تلویزیون
در گفتوگو با امین حقره
Post #9456
5.05K

- 😭 16
- ❤ 7
- 👍 2
- 👎 2
- 💔 1