دوبووار در فصلى از یکی كتابهای خود به نوشتههاى پنج مردِ نويسنده دربارهٔ زنان پرداخت تا نشان دهد هريک از ايشان چگونه بر حسب تصاوير ذهنى خويش الگويى آرمانى از زن پرداختهاند. «مونترلان در زنِ آرمانى خود تنها جنبهٔ حيوانى مىجويد، لارنسِ احليلپرست از او مىخواهد تجسم كلىِ جنس زن باشد، كلودل او را خواهر روحى خود مىنامد، برتونِ شاعر او را كه ريشه در طبيعت دارد مىستايد و به زن/كودک اميد مىبندد، استاندال محبوبهٔ خويش را هوشمند و فرهيخته و آزاده در روح و رفتار يعنى همارز خود مىخواهد.»
وجه مشترک اين آراى بسيار متفاوت آن است كه همگى زن آرمانى را به فراموش كردن، انكار يا كمابيش نفى خود تشويق مىكنند. براى مونترلان زن آرمانى سببساز احساس سرزندگى در مرد خويش است. زن آرمانىِ دىاچ لارنس از خواستهاى خود درمىگذرد تا مرد او بتواند آنچه مىخواهد بشود. براى پل كلودل او نهتنها خادم خدا بلكه خادم مرد است. محبوبهٔ آرمانىِ آندره برتون بار گناهى سنگين را به دوش مىكشد و اگر عشق او به اندازهٔ كافى عميق باشد مىتواند مرد خود را به رستگارى برساند وگرنه او را با خود به حضيض ذلت خواهد برد. و زنِ آرمانى استاندال مشتاقانه از جسم و جان خود مايه مىگذارد تا محبوب خويش را از ذلت و حبس و مرگ برهاند. به نظر دوبووار مشكلى كه اين الگوهاى زن آرمانى ايجاد مىكنند آن است كه كمابيش در تمامى آنها گويى زن وظيفه دارد خود را براى مرد فدا كند.
از کتابِ «نقد و نظر: درآمدی جامع بر نظریههای فمینیستی»
رزمری تانگ
ترجمۀ منیژه نجمعراقی
Post #9438
2.31K
- ❤ 5