TGViewer
نگرستان | مرتضی طباطبائی نگرستان | مرتضی طباطبائی @negarestan_taba · 183 subscribers
Post #87 513
اوایل اسفند بود که گلی و دوستش را خریدیم. ماجرا از این قرار بود که تبسم، در خانه مادربزرگش، با دیدن جوجه‌های ماشینی پسرعمو و پسرعمه‌هایش ترسید و عقب کشید. چند باری به او گفتم که بابا، عزیزم اینها ترس ندارند؛ خیلی دوست‌داشتنی هستند. با اینکه دوست داشت نزدیکشان شود، ولی جرئت نمی‌کرد. مخصوصا که اگر دنبالش می‌کردند، با سرعت فرار می‌کرد و این هم برایش خوشایند نبود.

چاره را در این دیدم که از شیوه مواجهه برای درمان این ترس استفاده کنم. خودش را بردم و دو جوجه برایش با رنگ‌هایی که خودش انتخاب کرد، خریدم. هم ذوق داشت، هم ترس. و این تازه مشکل اول بود. مشکل اصلی، مخالفت مادرش با نگهداری جوجه در خانه بود! ولی مشکل دوم را با توضیح وضعیت تبسم حل کردم. ساعات و روزهای اول همچنان با ترس و کنجکاوی‌اش گذشت، تا اینکه رفته‌رفته به آنها نزدیک شد. برایشان اسم انتخاب کرد: گلی و ژولی. از همان اول، فقط گلی بود که سرحال بود و دنبال تبسم می‌دوید و طبق انتظار بعد از چند روز، دوستش جان داد و تبسم با اشک چشم، او را در باغچه مادربزرگ به خاک سپرد.

ولی گلی آخ نگفت. هر روز شاداب‌تر و سرحال‌تر می‌شد و همبازی تبسم شده بود. دور خانه دنبال هم می‌دویدند و بازی می‌کردند. در جعبه کارتنی کوچکی برایش آب و غذا فراهم کرده بودیم. حدود یک ماهش شده بود که دیگر هوا آن‌قدر گرم شده و او هم آن‌قدر جان گرفته بود که بتواند در تراس بماند و داخل اتاق‌ نیاید. هرچند تحمل همین‌قدر دوری هم برای تبسم سخت بود.

روزی چند بار برای بازی کردن با گلی، به تراس می‌رفت و چند بار دیگر هم از پشت شیشه او را می‌پایید و ذوقش را می‌کرد. گاهی می‌خواست به او پریدن یاد بدهد و گاهی بغلش می‌کرد و نگاهش می‌کرد. بعضی وقت‌ها هم بطری‌ای، پارچه‌ای چیزی را به طرفش می‌انداخت، می‌گفتم «بابا می‌ترسه، گناه داره». می‌گفت «می‌خوام قوی بشه، جنگی بشه!». در هر مجلسی که می‌نشست، چند مطلب تعریفی از او داشت و عکس‌هایش را به همه نشان می‌داد! دیگر خبری از ترس‌ روزهای اول نبود.

اردیبهشت که به سفر شمال رفتیم، او را هم با خود آورد. نه اینکه فقط تاب دوری‌اش را نداشت، می‌گفت او هم باید بیاید و شمال را ببیند! هرچند نگرانی اصلی‌اش آنجا این بود که گربه‌ای که در ویلا بود، او را نخورد. و چه بساطی که نداشتیم!

می‌دانستیم که تا اینجا روزهای خوش ماجراست. وقتی بزرگ شود، دیگر نمی‌توان او را در آپارتمان نگاه داشت. هرچند برایش جای مناسبی طراحی کردم که کف مشبک و بالاتر از سطح زمین داشت و جای آب و دانَش هم مجزا و تمیز بود، ولی بالاخره نیاز به فضای بیشتر و بودن کنار مرغ و خروس‌های دیگر داشت.

در چند مرحله با تبسم صحبت کردیم که باید فکری برایش کرد. هر بار با گریه منصرفمان می‌کرد. تا اینکه این بار هم با مواجهه، سعی کردم کار را به نتیجه برسانم. در سفر بعدی، که هفته پیش بود، گلی را با خود نیاوردیم. گذاشتیمش خانه مادربزرگ. و امروز بالاخره با کلی صحبت درباره شرایط و نیازهای گلی، او را به تعمیرگاه خودروی نزدیکی خانه‌مان بردم که چند مرغ و خروس دارد. خودش را هم بردم تا مطمئن شود حالش خوب است و جایش مناسب.

الان که تبسم می‌خواست بخوابد، دوباره گریه مفصلی کرد و از دلتنگی‌اش گفت. گفتم: هر روز می‌برمت او را ببینی. با گریه گفت: نگران خودم نیستم، نگران گلی‌ام که دلش برایم تنگ شده! از آن ترس تا این عشق سوزناک، شش ماه زمان لازم بود.

@negarestan_taba
  • ❤ 11
  • 💔 3
  • 👌 1
More from @negarestan_taba
  1. Sep 29, 2026🌐به همت معاونت پژوهشی دانشگاه ادیان؛ 🔹کرسی علمی-ترویجی «سودگرایی سلبی و نسبتش با منطق حذ…
  2. Sep 27, 2026نشانه‌های رسواساز در واگذاری پژوهش به هوش مصنوعی درباره سپردن کار به هوش مصنوعی* (و نه است…
  3. Sep 18, 2026استفاده از هوش مصنوعی با سپردن کار به هوش مصنوعی فرق دارد. دومی به‌راحتی لو می‌رود (دست‌کم…
  4. Sep 17, 2026آیا بذل جان، کاری افراطی و زیاده‌روانه نیست؟ شاید در نگاه ابتدایی به نظریه حد وسط ارسطو که…
  5. Sep 12, 2026کانال خوبی که گلچینی از واپسین اخبار و مطالب خبرگزاری‌ها و وب‌سایت‌های معتبر فلسفی همچون d…
  6. Sep 11, 2026میم‌‌ها (طنز تصویری) را بسیار دوست دارم؛ هم از نظر مفید و مختصر بودن، هم از لحاظ طنازی‌شان…
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →