پستمدرن به عنوان امر مجعول
وقتی با مطالعات و پژوهشهای مربوط به دوران سنت و مدرنیته روبهرو میشویم و مناقشات بیشمار را بررسی میکنیم، بنا بر اصطلاح توقع میرود که دوران پستمدرن نیز بتواند هماوردی در حد همان دو باشد. ولی خوشمان بیاید یا نه، چنین نیست. مدرنیته فرایندی بوده که از حدود قرون پانزدهم تا همین امروز، با تحولات فراونی در علم، تکنولوژی، زیست جمعی، اخلاق، سیاست، اندیشه نظری و دین به مرور بر وضع موجود چیره شد و نمودهایش در سراسر جهان، در همه طبقات فرهنگی و اقتصادی جامعه دیده میشود؛ بیآنکه لزوما افراد خود را مدرن یا سنتی بنامند یا در یکی از این دو دسته، طبقهبندی کنند. به رغم اکراه و مقاومت مخالفان و محافظهکاران، شتاب رشد علم و تکنولوژی، بدون آنکه بعضا خود عالمان و مهندسان و کاربران تکنولوژی هم بدانند یا بخواهند، زیست بشری را متحول و از زندگی سنتی، دور میکرد. خود این دگرگونی نیز دورهها و حسوحالهای مختلف داشت. یقینا خوشبینی ابتدای قرن بیستم به این روند پیشرفت، شباهتی به یأس دهه چهلِ همین قرن در بحبوحه جنگ جهانی دوم نداشته است. یا نمیتوان انسان پس از اینترنت را همان انسان پیش از اینترنت دانست؛ چنانکه میگویند صنعت چاپ، تلسکوپ، روزنامه، برق، دوربین عکاسی، تلفن، تلویزیون و رایانه نیز هر یک تحولاتی کمابیش شبیه اینترنت را بر حیات انسانی رقم زدهاند. به همین شکل است تأثیرات نظریه خورشیدمرکزی، فیزیک نیوتنی، نظریه داروین، کشفیات باستانشناسی، نظریات روانشناختی و دیگر تحولات علمی.
بعدها کسانی خواستند این تحولات پرشتاب را صورتبندی کنند و (درست یا غلط) مجموعه آنچه را بر بشر در این پنج شش قرن گذشت، حول چند محور اصلی همچون انسانگرایی، عقلانیتمحوری، جهانشمولگرایی و پیشرفتباوری تحت عنوان «مدرنیته» تبیین کردند. در تقابل با این اندیشه، آنچه پیش از مدرنیته بود، «سنت» نامیده شد. کسانی که از کلیت تحولات خشنود بودند، به نفع مدرنیته و کسانی که ناراضی بودند، به نفع سنت و بازگشت به آن یا دستکم به سود مقاومت در برابرش استدلال میکردند. با این حال واقعیت این است که این تحولات بر همه ما انسانها گذشته و در گوشت و خون ما نفوذ کرده است و ما دیگر قادر به تجربه زندگی پیش از قرن چهاردهم نیستیم.
اما پستمدرنیته چطور؟ به نظرم اصلا چنین وضعیت واقعی و عینیای ندارد و صورتبندیاش، نه پسینی و عینی، بلکه ذوقی، ذهنی و با عینک بدبینی بوده است. نه به قصد بازگشت به سنت، بلکه تنها در جهت نفی و طرد یا دستکم نقد و به امید درافکندن یک دوره سوم و گذار از مدرنیته. ولی تفاوت این است که مدرنیته، یک اندیشه مصنوع و مجعولِ طراحیشده توسط چند فیلسوف مثلا انگلیسی نبود که حالا بشود با دستنوشتههای چند فیلسوف فرانسوی به اتمامش رساند. صرفا نقدی بر فکر سنتی هم نبود، هرچند مشتمل بر نقدها و تا حدی متأثر از آنها نیز بود. ضمن آنکه پستمدرنیسم به دلیل ماهیت انتقادی و سلبیاش، از بنیاد نمیتوانست مطلوب سیاستمداران و حکمرانان و سیاستگذاران باشد تا آنگونه که عمده آنان در صدد مدرنیزاسیون و همگام کردن جوامع خود با شتاب پیشرفت علمی و تکنولوژیک هستند، حالا به اقتضای مدهای زمانه، خود را با پستمدرنیته همگام کنند و پروژههای پستمدرنیزاسیون(!) در پیش بگیرند.
این تأملات را همچنان برداشتهای شخصی میدانم و نمیتوانم رأی نهایی صادر کنم، ولی دستکم تا امروز هرچه بیشتر کوشیدهام پستمدرنیته را جایگزین مدرنیته یا حتی بدیلی جدی در برابر سنت و مدرنیته بینگارم، شواهد و قرائن کمتر و کمتر این اجازه را داده و احساس میکنم پستمدرنیسم صرفا یک تز فلسفی-هنری-ادبی با تمرکز بر بعضی نقطهضعفهای مدرنیته، آن هم در مقطع یا مقاطعی خاص است. شاید به همین دلیل است که هنوز سی سال از طرح این اندیشه نگذشته بود که کسان دیگری آمدند و از آغاز دوران پساپستمدرن از اول قرن ۲۱ سخن گفتند و اجازه ندادند عمر این دوره، حتی به اندازه عمر نظریهپردازانش برسد.
بنابراین به نظر میرسد آنچه واقعیت دارد، روند تحولات پرشتاب واقعی و شاید طبیعی است که میتوان به صورت پسینی، آن را مدرنیته نامید و ویژگیهایش را (هرچند در دورههای مختلف) استقصا کرد و دوران پستمدرن صرفا ذهنیات برخی مخالفان چپگرای این روند بوده است که احتمالا حتی تحمل اصطلاح مدرنیته برایشان دشوار بوده و میخواستهاند با جعل یک عنوان، از این دوره گذر کنند. حتی نمیتوان پذیرفت که دوران پسامدرن، یک مقطع از دوران مدرن بوده باشد؛ زیرا حتی در همین ۵۰ سال اخیر نیز غلبه و هژمون نداشته است و همچنان در علم و تکنولوژی و سیاست و...، همان کلیت روندی را شاهدیم که از قرن پانزدهم آغاز شده بود. شاید همدلی با این نظر که مدرنیته، امتداد همان اندیشه و دوران سنت است و گسست قاطعی وجود ندارد، آسانتر باشد تا این نظر که حکم به پایان مدرنیته میدهد.
@negarestan_taba
Post #86
177
- 👍 7