پدر و مادر با شادمانی از به دنیا آمدن کودک خودشان، شکرگزار دادار هستی شدند و پس از چند روزی نام «یحیی» را بر کودک خود نهادند. چه اسم با مسمّایی که خود بعدها خود را احیاگر فلسفهٔ باستان خواند و گویی «اِحیا و یحیی» همزاد همدیگرند. حَبَش و همسرش همچُنان از کودک خود مراقبت [میکردند] و دست از پا نمیشناختند تا اینکه روزها و ماهها و سالها سپری شد و یحیای زیبارو، و شیرینسخن و تیزهوش نیز با سپری شدن روزگاران، روزهایِ عمر خود را سپری میکرد تا اینکه پنج و شش سالی از عمر یحیی سپری شد و شکل ظاهری او نیز هر روز زیباتر و دوستداشتنیتر میشد و به موازات رشد جسمانی چهرهٔ او زیبا و زیباتر میشد و سرخگونی خود را وانمود میکرد و همزمان سیرت زیبای او هم رخ مینمود...
از همان اَوان کودکی، تیزهوشی و جوَلان ذهن و حافظه حیرتآور و فکر و عقل جستوجوگر، فهم و استعداد کمنظیر، بلکه بینظیر و در عین حال گوشهگیر در چهره و رفتار شهابالدّین زیباروی هویدا و استثنایی بودن او از همان اَوان کودکی در رفتار و گفتار وی نمایان بود... گویی گمشدهای داشت و ازاینرو با همسنّوسالانش قابل مقایسه نبود. گویا مکتبدار روستای سُهرَوَرد نیز این مطلب را بهخوبی دریافته بود و بر اساس همین شناخت، همواره به دیدهٔ احترام و تکریم به این کودک مینگریست و گاه کتابهایی را در اختیار او میگذاشت، و مرتب سفارش یحیی را به پدر و مادر او میکرد تا از او بیشتر مراقبت کنند؛ چراکه یحیی غیر از دیگر کودکان مکتب بود...
روز به روز آثار نبوغ، استعداد، فهم و باریکاندیشی وی، او را از همسنّ و سالانش ممتاز میکرد تا اینکه پدر تصمیم میگیرد فرزندش که اکنون در آغازین سالهای نوجوانی است، یعنی حدود دوازده یا سیزده سال دارد، برای ادامه تحصیل به یکی از مراکز علمی آن زمان برود... مکتبدار روستا هم به پدر و مادر او تأکید میکرد که اجازه دهند این نوجوان باهوش و دارایِ استعداد کمنظیر به سوی آینده درخشان علمی خود برود، تا اینکه پس از مشورتها شهر مراغه برای تحصیل انتخاب و یحیای نوجوان از پدر، مادر و خویشان خود خداحافظی و به سوی سرنوشت خود حرکت میکند...
------------------------
محمّد (جلالالدّین) ملکی، از پیله تا پرواز، بازخوانی دفتر زندگی و آثار شهابالدّین یحیی سهروردی، با پیشگفتار دکتر سیّدحسین نصر، نشر طه، ۱۴۰۵، ص ۳۶ تا ۳۸ (با گزینش).
@negarestan_taba
Post #80
2.07K
- ❤ 10