در رثای یک جوانمرد
بیست سال و سی سال، زمانی نیست که یک خاطره، بخواهد با جزئیات در ذهن بماند. لابد تضاد یا درخشش بارزی در کار بوده.
به رسم معمول عصرهای تابستان، خودمان را سر ساعت رساندیم مدرسه. فقط یک ساعت وقت داشتیم. قبل از اذان بیرونمان میکردند و اکثرمان راهی مسجد میشدیم که دو سه کوچه پایینتر بود. همه تقریبا ۱۵سال به پایین بودیم. به جز آقاروحالله و مجتبی که بالای ۱۸سال بودند و مراقب بچهها. البته کاپیتانهای هر تیم هم همین دو نفر میشدند معمولاً. با یک توپ پلاستیکی دولایه روی آسفالت و دروازههای بدون تور. یکی از تفاوتهای هیئت محبان ائمه با هیئت فرزندان عاشورا، همین فوتبال بود و همین همراهی سرپرستان بزرگسالش با نوجوانان. آنجا بیشتر فوتبالدستی بود و پینگپنگ و ردهبندی سنی هم تفکیک قاطعتری داشت. آن روز مجتبی ده دقیقه زودتر توپ را برداشت تا صحبتی با کوچکترها داشته باشد. بچهها جیغ و داد که نه، ولی با همراهی آقاروحالله و قاطعیت مجتبی، فضا آرام شد. با نهجالبلاغه شروع کرد که دقیق یادم نیست کدام بخشها بود. ولی بعد شروع کرد از وجدان و انصاف گفتن. گفت: «مرحوم حجعلی، وقتی میخواست گوسفندهایش را به چرا ببرد، تا مقصد که باغ خودش بود، به گوسفندها دهانبند میزد که مبادا در کوچه پسکوچهها، از گیاهان و علوفه درب خانهباغهای مردم بچرند. میوههایش را که میخواست بفروشد، برخلاف معمول کاسبها، ضعیفترهایش را روی صندوق میچید و خوبهایش را زیر. خدا هم چنان برکتی به لقمهاش داد که از نسل این کشاورز ساده، به چنان مقامات و شهرت جهانی رسیدند».
این توصیفاتش از حجعلی مثل نقش روی سنگ، بر ذهنم حک شد. شاید چون گمان نمیکردم مجتبی اهل این حرفها باشد! شاید هم چون از شنیدن آن اوصاف درباره حجعلی، خیلی جا خورده بودم. شاید هم چون اصلا آنجا، در زمین فوتبال و بعد از عرق خشکنشده بچهها و هیجان اینکه کدام تیم برنده شده، جای چنین حرفهایی نبود! شاید هم هر سه.
همان سال، یک شب یکی از پدرها آمده بود فرزندش را از هیئت ببرد. میگفت: «بچهام خیلی هنر کنه، درسش رو بخونه. وقت اضافی نداره بیاد سینهزنی و طبلزنی یادش بدید». یادم هست با اینکه آن پدر خشمگین بود و داد و فریاد میکرد، مجتبی آرام بود و اجازه داد آن نوجوان را ببرند. خیلی ناراحت شده بود که چرا فرزند، بدون اجازه پدر آمده. اگر اشتباه نکنم، از آن شب به بعد، تصمیم گرفتند از فرزندان، رضایتنامه بخواهند یا جدیتر بگیرند.
۲۵ سال بعد، آن جمعه تلخ که خبر کوچ غریبانهاش را شنیدیم، آن هم با به یادگار گذاشتن سه فرزند قد و نیمقد، برادرِ آقاروحالله هم در جمعمان بود. چیزهایی که از مجتبی تعریف کرد، دوباره باعث شد جا بخورم! میگفت آنقدر مردمدار و منصف بوده که صدای خود ما هم درآمده بود! کارش چاپ و نشر کامپیوتری بود و اینقدر ارزانتر از بقیه میگرفت که گاهی به او میگفتیم با این کار، بازار را خراب میکنی! درستش نیست! مجتبی میگفته: «حق با شماست، ولی مردم ندارند، دلم نمیآید گرانتر حساب کنم!». چند نمونه از قیمتهایش را که گفت و اختلافش با بازار، برای خود ما هم باورکردنی نبود.
آنقدر که شنیدهها میگویند، کوچ مظلومانهاش نیز ایثارگونه بوده و برای کمک میرود، اما بازنمیگردد. هرچند گمنام بود، ولی نام و یادش برای من، همیشه زنده و جاوید است. بزرگمرد زمان، مجتبی جوزی.
@negarestan_taba
Post #76
257
- 💔 12