سالها پیش که تازه با دوستی آشنا شده بودم و هر چه پیش میرفتیم مشترکات فکری بیشتری با هم مییافتیم، یک بار بحث متفکری برجسته مطرح شد. با توجه به آن مشترکات فکری، تقریباً مطمئن بودم آن دوست عزیز نیز مانند من، به این اندیشمند مشهور علاقهمند است، ولی در کمال شگفتی دیدم به محض شنیدن نامش، چهرهاش در هم رفت و زیر لب، فحش مؤدبانهای هم نثار کرد😁
چندان به رو نیاوردم و از بحث گذر کردم، ولی کنجکاوانه دنبال علتش بودم. اول با خودم میگفتم نکند چیزی دربارهاش میداند که من نمیدانم، ولی بهمرور متوجه شدم شناخت ما دو نفر از این متفکر و نحوه تقربمان به او متفاوت بوده است و به همین دلیل، تصور کاملا متفاوتی ایجاد کرده. فرویدیاش اینکه شاید حتی نخستین لحظهٔ برخورد با آثار آن فیلسوف هم تأثیر خودش را بر ناخودآگاه داشته و برخلاف من، که نخستین برخوردم، بسیار شیرین بوده و تحت تاثیر یکی از درخشانترین خطابههایش قرار گرفتهام، برای آن دوست، احتمالا چنین نبوده و با یکی از نوشتههای خشک و منطقیاش مواجه شده و از همان آغاز، در او وازنش ایجاد کرده است.
نمیخواهم نتیجه آنچنانیای از این ماجرا بگیرم. لاجرم برای همه ما از این ماجراها فتوفراوان پیش آمده و مدارا و تسامح را کمابیش همه بلدیم. ولی این جالب است که حتی جاهایی که تصور میکنیم تنها با فکر خالص سروکار داریم و مفروضات و مسلمات شخصیِ مذهبی و سیاسی و ملی و... را هم در پرانتز گذاشتهایم و گمان میکنیم فقط با استدلال ناب جلو میرویم، باز اختلافنظر وجود دارد، طبیعی هم هست و میتوان با آن کنار آمد.
ظاهراً تنفس در فضای فکر فلسفی و گپوگفتهای مداوم اینچنینی، چنین انعطافی را بیشتر هم افزایش میدهد. انعطافی که از روی محافظهکاری، ترس یا تمایل به حفظ روابط نیست، بلکه پذیرشِ ابتدائاً دشواری است که از فرط تکرار و تمرین به ناخودآگاه میرود و آنجاست که دیگر عادی میشود و جلوی رنجشهای موقت را هم میگیرد. پذیرش تفاوتها همانقدر برای انسان، طبیعی میشود که پذیرش اینکه انسان اول کودک است و بعد نوجوان و جوان و میانسال و پیر میشود، نه برعکس.
این هرگز به معنای نسبیگرایی نیست. همچنان جا برای قضاوت هست و اینکه گفته شود حقیقت، فقط یکی است. حتی ممکن است بعضا باز در گرماگرم بحث، هیجان هم غلبه کند و برای اثبات مدعایمان، صدایمان بالا رود، ولی در لحظه هم فروکش میکند. در واقع حقیقت، یکی است ولی لزوماً آن چیزی نیست که من میدانم. از توفیقات دانشجوی فلسفه بودن، یکی این است که میدانم وقتی همه در کلاس، استدلال کردن و منطق را آموختهاند، باید به همهشان حق داد نظریهای برای خود داشته باشند و آن را همچون فرزندشان دوست بدارند و از آن دفاع کنند. هر چقدر کسی از فکرش، با دلیل و منطق دفاع کند، مانند والدی است که در حدود مجاز اخلاقی، حامی فرزند خود است و دغدغه رشدش را دارد. از اتفاق دیروز آخر وقت، فراغتی دست داد و یکی از دوستان همکار در دانشگاه، پروژه فکریاش را روی تخته برایم توضیح داد. با آنکه از دیدگاه خودم نقدهایی جدی به آن داشتم و بیان هم کردم، آخر سر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که بگویم پروژه فکریات و نظم و نظامش، از آنهاست که آدم را به غبطه وامیدارد.
دیرزمانی است در فضایی زندگی میکنیم که اختلافنظرهای عقیدتی و اجتماعی و بهویژه سیاسی، میتواند روابط دوستیمان را پریشان کند. آشنایی و انس با فلسفه و تاریخ متنوع اندیشهها نیز یکی از آن ابزارهایی است که میتواند تسلابخش و افزاینده انعطاف فکری باشد. با این مقدمه طولانی، به آن ذیالمقدمه مهمتر و کوتاه میپردازم و:
روز جهانی فلسفه را به همه دانشجویان و دوستداران فلسفه تبریک میگویم.
پ.ن: مطلبی که درباره سوغاتی گفته بودم، ابهاماتی آفرید. در واقع بیشتر soghati منظور بود تا souvenir. آن «باید» هم طبیعتا باید زیباییشناسانه بود و سلیقه شخصی، نه «باید» اخلاقی. وگرنه هر چه از دوست رسد، نیکوست❤️
@negarestan_taba
Post #63
281
- ❤ 13