در باب نسبت روشنفکری با دین و سنت
روشنفکری، منورالفکری، آزاداندیشی یا هر آنچه در ترجمه انتلکتوئل میآید، ظاهراً پیش از هرچیز یعنی رهایی از تعصبات، جزمها و جمودها، و در مقابلْ سرسپردگی کامل به حقیقت، هرچند به قیمت ناسازگاری آن با همه باورهای القاشده در خانواده و مسجد و مدرسه. به تعبیری، میگویند زندگی نیازموده ارزش زیستن ندارد. یعنی زندگیای که که در آن، یک بار همه باورهایت را غربال نکرده باشی و خودت صحیحش را از سقیم بازنشناخته باشی، زندگی اصیل و ارزشمندی نیست یا دستکم درخور انسانِ بهرهمند از عقل و خرد نیست.
البته ممکن است این مقام، به مقام راهبری جامعه نیز تعالی یابد و روشنفکر به معنای خاص کلمه را کسی بدانیم که آن حقایقی را که علیالادعا با تلاش حقیقتجویانه و غیرمتعصبانۀ خود کسب کرده، به مردم هم منتقل کند. ولو به قیمت منزوی شدن خودش و آزردن فکر و خیال دیگران. به این معنا، روشنفکری صرفا از لحاظ لفظی جدید است و از قدیم، فیلسوفان چنین نقشی را به عهده داشتند.
در واقع اتفاقی که افتاد این بود که روشنفکران اولیه، در نزاع با کلیسا به این مقام منیع بار یافتند؛ چراکه عقل و علم چیزی میگفت و کلیسا چیز دیگر، آن هم با ضرب و زور. همینطور روشنفکران معمولا از سوی توده مردم نیز طرد میشدند، چراکه در عرف و سنتهای عمومی نیز خرافاتی بوده که عقل روشنفکری، آنها را نقد و بلکه مضحکه میکرده است. بنابراین رفتهرفته این تصور ایجاد شد که روشنفکری، با باورهای دینی و سنتی تقابل جدی دارد. کما اینکه روشنفکران چپ (که اکثریت جریان روشنفکری را تشکیل میدهند) عمدتا دینستیز و سنتستیز شدند.
در ادامۀ این روند، گروهی از دینداران که نمیخواستند از سوی روشنفکران، متحجر و متعصب خوانده شوند یا چنان به نظر برسند، جریان روشنفکری دینی را راه انداختند. ایشان با حفظ دینداری یا دستکم ادعای حفظ دینداری، در پی زدودن دین از خرافات و به زعم خودشان، جعلیاتی بودند که در معرض نقد مستقیم روشنفکران قرار داشت؛ تلاشی که به نظر آنان، نسخه عقلانیتری از دین را عرضه میکرد. ولی منتقدان میگفتند چنین چیزی ممکن نیست: روشنفکر فقط پروای حقیقت را دارد ولی دیندار، اولاً پروای حفظ دین و ایمانش را. بنابراین روشنفکر دینی، نه روشنفکر است و نه دیگر دیندار. به تعبیر یکی از همین منتقدان، روشنفکر دینی مانند مرد دوزنهای است که نه این زن را راضی میکند نه آن را، و آخر سر هم باید در مسجد بخوابد.
بحث من در این باره نیست که آیا میتوان روشنفکری دینی داشت یا نه؟ راستش در نزاع پیشگفته همدلیام با کسانی که روشنفکری دینی را ناممکن میدانند، بیشتر است. با این حال از موضع یک راستگرای محافظهکار، پرسشم این است که آیا روشنفکری (به بیانی که در آغاز آمد) الزاماً با سنت و دین در ستیز است؟ آیا هر دیندار یا هر انسان سنتی را بیدرنگ باید متحجر و متعصب بدانیم؟ پاسخم به هر دو پرسش منفی است! چرا؟ خواهم گفت.
به این دلیل که ممکن است شما کارتان را فقط با انگیزۀ حقیقتجویی (و نه دفاع از دین/سنت) آغاز کنید. اصلاً چهبسا یک لاادری یا حتی ملحد باشید؛ ولی رفتهرفته هر چه بگردید، در مجموع دریابید که شواهد مؤید دین یا سنت بیشتر است و از همان موضع حقیقتجویی، مدافع بخش بزرگی از باورهای دینی یا سنتی شوید یا بالاتر اینکه آنها را فیالجمله (و نه بالجمله) بپذیرید. اینجا دیگر بحث جزم و جمود و تعصب نیست؛ بلکه شما هم به اندازه یک روشنفکر چپ لیبرال و مدعیِ حقیقتجویی محض، روشنفکرید؛ چراکه از مسیر تعقل به این تعداد از باورها یا مجموعه باور رسیدهاید. بنابراین حالا شما هم یک روشنفکر (به معنای عام) هستید.
مثال بزنم. من ممکن است به عنوان یک باورمند دینی یا یک فرد متعصب سنتی، قبل از بررسی گزینهها و قبل از آزمودن زندگی، معتقد به حُرمت و ناپسندیدگی همجنسگرایی باشم. اینجا یک روشنفکر چپ، میتواند مرا متهم به تعصب و جمود کند. اما فرض کنید من هم به اندازه او، فارغ از باورهای دینی و سنتی، کوشیدهام تا درباره گرایش جنسیتی، منشأ و پیامدهایش پژوهش کنم و نهایتاً به این نتیجه رسیدهام که گرایش طبیعی، نرمال و سالم که به مصلحت فرد و جامعه باشد، گرایش دگرجنسخواهانه است و برای حفظ کیان خانواده و جامعه، باید از تبلیغ و ترویج همجنسگرایی پرهیز کرد. بسیار خوب، در اینجا هرچند من موضعی برگزیدهام که دینداران و سنتگرایان (هم) بدان معتقدند و هرچند صفاتِ طبیعی، نرمال و سالم کارکردی مشابه صحیح، صواب و جایز دارند، ولی مسیری که پیمودهام، مسیر حقیقتجویی روشنفکرانه بوده است. همین را مثلا درباره باور خرافیِ «چشمزخم» در نظر بگیرید.👇🏻
Post #35
307
- ❤ 2