مردم درخور ستایش
احمد زیدآبادی گزارش انتقادیای از وضعیت سواحل جنوب در ایام تعطیلات و بعضی آسیبهای اجتماعیاش نوشته که اگر کسی از نزدیک ندیده باشد، ممکن است از سفر به جنوب منصرف شود ( https://t.me/ahmadzeidabad/4666).
پنج روز گذشته را در استان زیبای بوشهر بودم؛ بندرهای دیلم، امامحسن، گناوه و بوشهر. سه روز و سه شب، اتراقگاهمان سواحل خلیجفارس بود و از نزدیک با اقشار گوناگون ایرانیان در تماس بودیم. جمعیت بزرگی از شهرهای مختلف و با ظاهرهای متفاوت که بهخوبی مشخص میکرد عقاید متنوع و بلکه متعارضی دارند. ولی آنچه در این همزیستی جلب توجه میکرد، روابط حسنه مردم بود. با آنکه زمینههای فراوانی برای نزاع و کشمکش وجود داشت؛ مثلاً نوع پوشش در ساحل و آب، تا استفاده از اسپیکرهای بزرگ برای پخش موسیقی و با آنکه امکانات رفاهی جوابگو و متناسب این جمعیت نبود و میتوانست موجبات ناراحتی و پرخاشگری را فراهم آورد، اما در این سه روز، نهتنها شاهد هیچ درگیریای نبودم بلکه بهوفور، تعاملات مثبت مردم با محلیها و نیز خود مسافران با یکدیگر را میدیدم.
با آن حجم از مراجعه، این امکان فراهم بود که فروشندگان محلی، بهراحتی قیمتها را دو برابر یا بیشتر کنند، ولی همگی به قیمت واقعی متعهد بودند. همچنین مغازههایی که برق در اختیار داشتند، بدون چشمداشت پریزهای برق خود را برای شارژ گوشیها در اختیار مسافران قرار میدادند. نظیر همین همکاری و همدلی، بین خود مسافران هم برقرار بود. در صف ظرفشویی اگر کسی کارش فقط پر کردن یک بطری یا شستوشوی دست و صورت بود، نفر اول صف، جا را برایش باز میکرد و دیگران نیز پذیرا بودند. اگر هم کسی وسیلهای احتیاج داشت، از مواد غذایی تا پیکنیک و زغال، از خانواده کناری خود میگرفت و به همین بهانهها باب دوستی هم باز میشد. رهگذران وقتی متوجه میشدند خانوادهای نیازمند یک عکاس برای عکس دستهجمعی است، خودشان پیشقدم میشدند تا کمک کنند و با حوصله به سلیقه جمع عمل میکردند.
وقتی با محلیها یا ساکنان شهرهای نزدیک همکلام میشدیم، معمولا بیشترین اصرارشان دعوت بود که این چند روز را مهمانشان باشیم، با لحنی مهربانانه که مطمئن میشدی تعارف لفظی نیست.
با آنکه هشدارهایی درباره سرقت و لزوم حفاظت از لوازم شنیده بودیم، ولی باز از این جهت نیز در طول این سفر اتفاق خاصی نه برای کاروان ما افتاد نه برای دیگران شاهدش بودیم.
روز سوم، با پیرمرد باصفایی به نام آقای جوهری همکلام شدیم. آقای جوهری را رفقای همسفری از سفرهای قبلی میشناختند؛ یکی از محلیها که ماهی و خرچنگ صید میکرد و از سر کَرَم، بچهها را مهمان کرده بود و این بار، در حال فروش سایهبان به مسافران بود. روی ماسهها نشسته بودیم و بچهها مشغول ساخت قلعه بودند که آقای جوهری از دور آمد. سلام و علیک گرمی کرد و بچهها را یکبهیک گرم در آغوش گرفت، کنارمان نشست به تعریف کردن و یک چایی مهمانمان شد. پنج نفر بودیم، پاکت سیگارش را که درآورد تا بکشد، به هر پنجنفرمان جداگانه تعارف کرد. کمی صحبت کردیم و دعوتمان کرد تا به باغش برویم. ناگهان متوجه تبسم و فؤاد و محمدصدرا (خردسالان جمع) شد که در حال ساخت قلعه بودند. بیمقدمه خیز برداشت و به طرفشان رفت و گفت من هم بلدم خانه بسازم و شروع به حفر زیرزمینی برای قلعه کرد و تا ده دقیقه مشغول بازی با بچهها شد. قلعه را از چهار پنج طرف، نقب زد و حاصلش چیزی شد شبیه برج ایفل. بچهها هم ذوق کرده بودند و شگفتزده در حال تقلید روش او بودند. موقع خداحافظی باز گرم در آغوشمان گرفت و رفت.
Post #13
213