درباره ملاک عمل درست
حدود هشت سال پیش استاد مصطفی ملکیان در سخنرانیای در قم، این بحث را مطرح کرد که از میان ملاکهای سهگانه برای تشخیص عمل درست، یعنی نیت، وظیفه و پیامد، اگر نتوان یکی را برگزید، چه باید کرد و آیا میتوان به یک نظام تلفیقی دست زد یا نه؟ بحثش در آن جلسه این بود که هر سه نظام پیامدگرایی، فضیلتگرایی و وظیفهگرایی، نظامهایی بسیار قوی هستند و در عین حال هر سه، مشکلاتی دارند حلنشدنی و بهتنهایی نمیتوانند مورد اتکا باشند. بنابراین اگر بتوان نظامی داشت که محاسن آن سه را داشته باشد و از معایبشان مبرا باشد، قطعا بهتر است.
چند ماه بعد در جلسهای خصوصی با ایشان، پاسخی را که به ذهنم میرسید برایش گفتم: شروع با فضیلتگرایی در حوزه شخصی و رابطه با خود، افزودن یک قید وظیفهگرایانه یعنی قاعده زرین در روابط با دیگران، و پس از آن با حفظ فضیلتگرایی و قید وظیفهگرایانهاش، افزودن قید پیامدگرایانۀ سودگرایانه در ارتباط با محیط زیست. نظر جناب ملکیان این بود که تلفیق باید همه حوزههای روابط را یکدست پوشش دهد. گفتم پس نظر شما چیست؟ نمیدانم آنجا بود که نخستین بار مطرح کرد یا قبلا هم گفته بود، ولی به هر حال آنجا گفت و بعدها در جلسات دیگری هم تکرار کرد که الگوی مطلوب تلفیقی او چنین است که ابتدائا در هر چهار حوزه رابطه (به ترتیب اهمیت و تاثیر: رابطه با خالق، رابطه با خود، رابطه با دیگر انسانها و رابطه با جهان) با فضیلتگرایی آغاز کنیم؛ هر جا به تحیر نظری و سرگشتگی عملی رسیدیم، سراغ وظیفهگرایی برویم و ادامه دهیم و باز اگر با وجود این دو نظام فکری، دچار تحیر نظری و سرگشتگی عملی شدیم، نهایتا با پیامدگرایی مسئله را حل کنیم.
هرچند رساله دکتریام را بر اساس الگوی پیشنهادی خودم نگاشتم، اما بعدها به این نتیجه رسیدم که الگوی ملکیان، الگوی نظاممندتری است. هرچند از همان اول این نکته دکتر غلامحسین توکلی (استاد راهنمایم) در گوشم زنگ میزد که تلفیق، «نه این است و نه آن»! و بهتر است بر یکی از این نظامها، ولو با همه ضعفهایش اتکا شود. همدلیام با نکته دکتر توکلی از این جهت بود که گویا قبول داشتم در جهان، گل بیخار وجود ندارد و نمیتوان همهچیز را یکجا داشت. پس با تلفیق، ممکن است به جای اینکه قوت همه را داشته باشیم و ضعفهای هیچیک، چهبسا برعکس شود و قوتهای خالص هیچیک را نداشته باشیم، ولی ضعفهایشان همچنان باشد!
الان که مدتی است باز این مسئله ذهنم را درگیر کرده، اساسا از زاویه دیگری به قضیه نگاه میکنم. تصور میکنم این سه نوع ملاک و در واقع سه نظریه، برای سه دغدغه جداگانه مطرح شدهاند و احتمالا هر کدام، در یک جایگاه خاص بهترین کارکرد را دارد و در سایر جایگاهها، کارکردش ضعیف میشود. در واقع نظریه فضیلتگرایی که از زمان یونان باستان مطرح بود و بر نیت و منش تاکید داشت، اخلاق را به معنای امروزین نمیفهمید که بخواهد ملاک عمل درست را تعیین کند؛ بلکه میخواست نحوه بودن انسان را بهبود بخشد و عادات و خُلقش حتیالمقدور را اصلاح کند. تأکید از ابتدا بر خود عامِل (agent) است و جهانی که تجربه میکند. از آغاز دوره مدرن که دین تضعیف شد و نظریه امر الهی به محاق رفت، فیلسوفان در صدد برآمدند که ملاکهایی را برای عمل درست معرفی کنند تا رفتار اجتماعی را تنظیم کنند، نه آن عالمی را که فرد در درون خود تجربه میکند. اما اینجا هم تفاوتی بین کانت و بنتام وجود دارد. کانت میخواست بگوید هر یک از ما، با اتکا به عقل و در ارتباطمان با بقیه افراد چگونه رفتار کنیم و عقل عملی چه دستوری به هر یک از ما میدهد، ولی بنتام، اخلاق را به عنوان مقدمه قانونگذاری میخواست و در صدد بود بفهمد که بهترین نوع قانونگذاری و اجرای قانون از سوی حکومت چیست؛ یعنی قانون کشور را نهایتا بر چه اصلی میتوان بنا کرد. بنابراین این دو نیز با آنکه به طور کلی در فضای جدید فکری بودند و بر رفتار اجتماعی متمرکز بودند، ولی از دو زاویه متفاوت به قضیه نگاه میکردند؛ یکی فردی و دیگری حاکمیتی.
این نگاه به سرمنشأ شکلگیری، اگر آنگونه که امروز گمان میکنم، مدخلیتی در بحث داشته باشد، احتمالا ما را به این نتیجه خواهد رساند که هر یک از این سه نظریه، بهترتیب برای هر یک از سه هدف پیشگفته (ارتقای شخصی، تعاملات اجتماعی و قانونگذاری) کارکرد بهتری دارند و به میزانی که از آن هدف اولیه فاصله بگیرند، ضعیفتر خواهند شد. میدانم که این مطلب نیز خود سرآغاز دعواهای جدید است، ولی مدتی است هر چه پیشتر میروم، شواهد بیشتری در تایید این نظر مییابم. توفیقی باشد، بیشتر خواهم نوشت.
Post #11
280
- 👍 10
- ❤ 2