+ چرا بهم دست زدی؟! تو که دیدی حتی نگاهی خرجت نکردم!
- ناخودآگاه بود، نتونستم جلوی بقیه بیتفاوت رد شم..
+ هنوزم دوستم داری؟!
-...
+ دوست داشتنت اذیتم میکنه! میای جلو اونم وقتی نباید بیای! شاید دارم فراموشت میکنم، باید هواییم کنی؟!
ـ دِ لامصب خودت میدونی جلوت نمیتونم آسون رد شم، به جون خودم که..
+ نمیخوام بشنوم! چرا فکر کردی برام مهمه جلوم کم میاری ؟
- ازم متنفری؟
+ از اینکه باعث میشی یادم بیاد یه زمانی دوست داشتم متنفرم.
- برای همین نگاهمم نکردی؟
+...
- نرو..
+ من نمیخوام با تو اذیت بشم.
ـ من تورو...
+ اره منو اذیت میکنی، با بیماریت، با حرفات، با کارات، با همه چیت!
- بیماریم دست خودم نیست، اما بقیشون چرا.. پس ببخشید..
+ یادته قبلا...
- کاش قبلا فراموشت میشد، اونوقت منم لازم نبود اینقدر خار تو چشمم بره!
+ هیچ وقت فراموش نمیکنم.
- میرم باشه!
+ برو!
[ خیابانها تار بودند، چشمانش نمیدید و از دستانش که بیاراده دور شانهاش حلقه شدند بیزار بود. احساس میکرد یک متجاوز است که به حریمش دست درازی کرده. احساس میکرد از خودش بدش میآید. درصورتی که هیچ خبر نداشت ممکن است چه پیش بیاید... تمام شب را بالا آورد! از هجوم افکاری که شاید نمیتوانست بگوید..]
- حوالی اعترافات یک مجنون
در سیام شهریور..
- بانوی قرن19ام.