TGViewer
Channel Public Channel
"بانوی قرن 19ام"

"بانوی قرن 19ام"

@nazbano786

می‌نویسم تا که بمیرم-

@Banoo19_bot
@nazbano678 : چالش ها
برای حمایت از شما : @nazbano_tab
ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=5991255742
Subscribers
1.24K
Photos
504
Videos
141
Links
39

Showing posts older than #11368 · Back to latest

Older Posts 19 shown
Post #11367 182
شاید قبلا اهمیت می‌دادم، به آدم‌ها به اینجا، به واکنشی که قرار بود از مخاطبم بگیرم. اما حالا دیگر ذوقی در من زنده نیست. حتی اگر حالا بیایید و بگویید به اینجا تنفر می‌ورزید. می‌گویم من هم همینطور.
  • ❤‍🔥 7
  • 🕊 2
  • 💘 2
  • 💋 1
Post #11365 157
من دیگر نمی‌توانستم بنویسم، نه اینکه کلمات را گم کرده باشم. نه اینکه بخواهم کسی به من بگوید مگر نوشتن هم توانستن می‌خواهد. من فقط نمی‌دانستم چه بنویسم و فقط می‌دانستم دیگر حتی دلم هم نمی‌خواهد بنویسم.

دلم می‌خواست فقط یک گوشه بنشینم و بگریم، برای تمام چیز‌هایی که در زندگی‌ام رخ داده بود.‌ برای او، برای خودم، برای مشکلات، برای سختی‌ها و برای تمام پیش‌داوری اطرافیانم. راستش دلم می‌خواست دیگر با اطرافیانم در ارتباط هم نباشم. محبت بعضی‌شان مرا معذب می‌کرد و دل شکستن باقی مرا از خودم خسته.

اصلا دلم می‌خواست یک کنج بمیرم و سال‌ها بعد باز زنده شوم، این زندگی دیگر برای من نبود. اگر هم بود من نمی‌خواستمش. حالا می‌گویید تو که میگفتی می‌خواهی ننویسی، حالا که نوشتی. راستش من ننوشتم، این‌ها فقط یک سری واگویه‌هایی است که سر دلم مانده. بغض‌امان نمی‌دهد، بگذارید بروم و به گریه‌های نکرده‌ام برسم. شاید این زندگی تمام نشود، اما قطعا من در حال تمام شدن هستم.

- بانوی قرن19ام.

[دیگه حتی نمی‌خوام بگم اعتراف یک مجنون]
  • 💘 7
  • 🕊 1
  • 💋 1
Post #11290 563
"هیچکس در من زنده نبود.
این جسد با بند غم به اسارت زندگی درآمده بود.
"

- بانوی قرن19ام.
  • 💋 3
  • 🕊 2
  • 💘 1
Post #11285 266
من اصلا کشتی ندارم غرق بشه
من فقط خودمو دارم، هی می‌میره-
  • 💘 7
  • 💋 2
  • 🕊 1
Post #11272 267
عمو... درست میگفتی برنمی‌گرده:)
منه نخواست...
  • 🕊 6
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11271 266
سکوت؟خستگیِ محضِ فهمیدنِ هیچ!
- بانوی قرن19ام.
  • 🕊 4
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11257 292
پارت اول، پارت دوم ↑

- بانوی قرن19ام.
  • ❤‍🔥 3
  • 🕊 2
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11256 322
"بانوی قرن 19ام" "ما هر دو باختیم"
شاید دو کلمه بود که شنیده شده‌بود، اما در سر دختر یک پژواک پر تکرار شده بود. هرچقدر بیشتر می‌گذشت، بیشتر سرش از هجوم آن جمله با صدای بلندش گیج می‌رفت! قدمی به عقب برداشت، به مردی خیره ماند که حالا گلوله صاف در قلبش بود و لبش به خنده باز. در ذهنش یک چرا پررنگ شد. چرا حالا؟ چرا امشب؟ چرا باز هم زمانی که نباید؟
سال‌ها قبل وقتی برای اولین بار او را دیده بود، مرد حتی نیم نگاهی خرج چشمانش نکرده بود، دختر به پای غرورش گذاشته بود. اما هروقت به گوشش می‌خورد پای یک قمار در میان است که یک سرش به او وصل می‌شود، بی‌دلیل و با بهانه‌های مختلف به قمارخانه می‌رفت. انگار آن چند دقیقه کنارش بودن چه چیزی به او می‌داد که برایش از دور ‌ترین نقاط هم دل به جاده می‌زد.
تنها یک‌بار برایش چای برده بود، لیوان را روی میز گذاشته بود و مرد فقط با یک سر تکان دادن تشکر کرده بود. آن هم بدون اینکه باز نگاهی خرج آن چشمان مشتاقش بی‌اندازد. دختر همان شب گفت دیگر خودش را نزدیک او نمی‌کند. چرا که غرورش اجازه‌ی دیدن او را نمی‌دهد.
اما هیچ وقت نفهمید، مرد آن فنجان چای را تا آخر شب کنار خودش نگه داشته بود. جای دستان ظریف دخترک را لمس می‌کرد و آن فنجان را برای لبخند زدن بهانه می‌کرد.
نمی‌دانست حتی یک فنجان که به دستانش آغشته شدند چقدر دوست داشتنی می‌تواند باشد.
سال‌ها به همین منوال گذشت، هر دو با یک فاصله‌ای مشخص به اسم غریبگی از کنار هم گذشتند، بی‌آنکه بدانند دیگری در اشتیاق یک نگاه می‌تواند بمیرد. اما سکوتشان، امان از سکوت خانه‌مان سوزشان که برای هر دو جواب شده بود.
از همان لحظه‌ای که خبر عروسی دختر به گوش مرد رسید، هیچ‌چیز مثل قبل نبود. اما سکوت هنوز پای میز زندگی حرف اول را می‌زد. به قانونش فکر می‌کرد، به آنکه همه فکر می‌کردند او از زن‌ها نفرتی دارد که نمی‌گذارد پای میزش بنشینند، اما کسی نمی‌دانست دلیلش همان دختری بود که یک روز اتفاقی در قمارخانه دیده بود. همان دختری که از اول فهمیده بود، اگر روبه رویش به قمار نشیند، در نگاه اول به چشم‌های سیاهش خواهد باخت.
آن شب اما فرق داشت، آن شب باخت بود و مرگ. یک برنامه‌ی از پیش تعیین شده. همان بازی‌ای که از اول برای باختن پا پیش گذاشته بود. اما توقع نداشت دخترک هم با جانش به میدان او بیاید. اما بد نشد، بالاخره اعتراف کرد. به دوست داشتنش. به عشقِ دلربای چشم‌مشکی‌اش! حالا با خیال راحت به سوی مرگ می‌رفت، بی‌آنکه در عروسی معشوقه‌اش حضور داشته باشد.
و اما در کنار این صحنه‌ دختری آرزوهایش به خاک نشسته بود. چرا که تازه تمام نگاه‌های پشت میز، سکوت‌های چندین ساله برایش معنا پیدا کرده بودند. عشقشان دو طرفه بود. یک انتظار که پایانش معشوقه قاتل عاشق شد! و حالا وقتی که دختر برای آن ازدواج میلی نداشت و می‌خواست به مرگی خودخواسته محکوم شود. حتی آن حق‌هم از او سلب شده بود. فکر می‌کرد دوستش ندارد، پس برایش مهم نبود خانواده‌اش با چه کسی برایش تدارک عروسی ببیند. هیچ وقت قرار نبود عروس دیگری شود. اما پای میز مرگ یک لحظه دلش برای ندیدن عشقش لرزید و مرگ را یک فاصله دید. یک جدایی ابدی از آن چشمان عسلی! اما مرگ بهتر از ازدواج با کسی بود که حتی صورتش را به یاد نداشت.
حالا قماربازی که یک عمر در تمام قمار‌ها از باختن جلو زده بود، آن شب بهای تمام نباختن‌هایش را به سکوتش باخت. به حرفی که باید زودتر‌ از شلیک گلوله می‌زد. و شاید دنیا برای هیچکس صبر نکند. نه حتی دخترکی که می‌خواست با باختن در جنگ قلبش برود و برنده شود.
ناباور خیره شد به جسد روبه رویش.. قدمی نزدیک شد، اسلحه را در دست گرفت و زمزمه کرد من هم همینطور. و ماشه را برای مغزش کشید.
اما چشمانش بسته نشد، باز بود. آن تفنگ تنها یک گلوله داشت. و خرج شده بود برای دیگری. پس اشک‌هایش را پس زد. و برای آخرین بار در چشمان عسلی‌اش نگاه‌کرد.. پیش از آنکه دیر شود رفت.
آن شب برای اولین بار حتی قدیمی‌ترین قمارباز ها هم به باخت نگاهی متفاوت داشتند. شاید برای اینکه میان عشق گاهی زود دیر می‌شود.
و برای آن دو یک جمله وجود داشت، که شاید در ذهن یکی‌شان قرار بود تا قرار بعدی مرگ زمزمه شود.
ما هر دو باختیم.. تو به من و من به تو!
و شاید هر دو به قماری که زندگی بی‌اجازه برایمان ترتیب داده بود!

  • ❤‍🔥 8
  • 🕊 1
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11254 242
"ما هر دو باختیم"
  • ❤‍🔥 2
  • 🕊 1
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11217 277
-
  • 🕊 4
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11216 192
"در بین ما فاصله‌ای بود زیاد، آنقدر که اسمش را جدایی هم نمی‌کشید! اما یک حقیقتی این مابین وجود داشت، هر دو ما نمی‌توانستیم از این بند فاصله عبور کنیم. انگار نخی قرمز مارا در جدایی گیر انداخته باشد. هیچکس نمی‌توانست قدمی بی دیگری و دلتنگی‌اش بردارد.."
- بانوی قرن19ام
  • 🕊 6
  • 💘 2
  • ❤‍🔥 1
  • 💋 1
Post #11215 197
-
  • 💋 5
  • 🕊 1
  • 💘 1
Post #11214 221
+ چرا بهم دست زدی؟! تو که دیدی حتی نگاهی خرجت نکردم!
- ناخودآگاه بود، نتونستم جلوی بقیه بی‌تفاوت رد شم..
+ هنوزم دوستم داری؟!
-...
+ دوست داشتنت اذیتم می‌کنه! میای جلو اونم وقتی نباید بیای! شاید دارم فراموشت می‌کنم، باید هواییم کنی؟!
ـ دِ لامصب خودت می‌دونی جلوت نمی‌تونم آسون رد شم، به جون خودم که..
+ نمی‌خوام بشنوم! چرا فکر کردی برام مهمه جلوم کم میاری ؟
- ازم متنفری؟
+ از اینکه باعث میشی یادم بیاد یه زمانی دوست داشتم متنفرم.
- برای همین نگاهمم نکردی؟
+...
- نرو..
+ من نمی‌خوام با تو اذیت بشم.
ـ من تورو...
+ اره منو اذیت می‌کنی، با بیماریت، با حرفات، با کارات، با همه چیت!
- بیماریم دست خودم نیست، اما بقیشون چرا.. پس ببخشید..
+ یادته قبلا...
- کاش قبلا فراموشت می‌شد، اونوقت منم لازم نبود اینقدر خار تو چشمم بره!
+ هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.
- میرم باشه!
+ برو!
[ خیابان‌ها تار بودند، چشمانش نمی‌دید و از دستانش که بی‌اراده دور شانه‌اش حلقه شدند بیزار بود. احساس می‌کرد یک متجاوز است که به حریمش دست درازی کرده. احساس می‌کرد از خودش بدش می‌آید. درصورتی که هیچ خبر نداشت ممکن است چه پیش بیاید... تمام شب را بالا آورد! از هجوم افکاری که شاید نمی‌توانست بگوید..]

- حوالی اعترافات یک مجنون
در سی‌ام شهریور..
- بانوی قرن19ام.
  • ❤‍🔥 6
  • 💘 2
  • 🕊 1
  • 💋 1
Post #11206 189
من می‌دانستم اما بگذارید دیگر کسی نفهمد که من برای نداشتن تو در تک تک لحظات زندگی چقدر گریه کردم، گریستم و ناتوان بودن انسان‌ها را در آرام کردنم به رخ‌شان کشیدم.
بگذار هیچکس نداند، من هنوز در رفتنت مانده‌ام. بگذار هیچکس نداند این روزهای سخت چه‌طور مجنون تو را به خاک سیاه کشانده‌اند.
- بانوی قرن19ام.
  • 🕊 6
  • ❤‍🔥 1
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11202 261
نمی‌دانم چرا شب که می‌شود تمام اشک‌هایم با تلنگری هرچند کوتاه سر باز می‌کنند.. این بار به کدام شئ شکسته روی بی‌اندازم که شکستگی قلبم را بهانه شود؟
- بانوی قرن19ام.
  • ❤‍🔥 7
  • 🕊 1
  • 💋 1
  • 💘 1
Post #11200 206

Forwarded from |•صندوقچه بانوی قرن19ام🕯️•|

Post #11189 354
پاییز🍂


آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
قلب من در انتظارت خسته و غمگین شد

هر بهاری آمد هم بی‌تو به پایانش رسید
باغِ چشمم از غمِ دوریِ تو ویران شد

شمعِ امیدم به پای دیدنت شب‌ها که سوخت
سوخت و خاموشی گرفت و خانه‌ام غم‌زار شد

گفتم این شب می‌رود، صبحِ وصالت می‌رسد
صبح آمد، روزها رفتند و شب برخاست باز

من تو را هر روز دیدم در خیال خویشتن جانان من
آخر این دل از خیالِ دیدنت مجنون شد

کاش وقتی چشم من دنبال راهت مانده بود
میرسیدی پیش از این، چون عمر من سرریز شد...

- بانوی قرن19ام.
  • ❤‍🔥 25
  • 💘 4
  • 🕊 2
Post #11161 554
من مرده بودم..
در تمام آن لحظاتی که کسی در من نفس می‌کشید!
- بانوی قرن19ام.
  • 💋 7
Older posts →
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →