چون حبابی دیده واکردیم در دریای هیچ/ عمر بگذشت ای دریغا بر سر سودای هیچ
در میان جنگلی از آهن و دود و غبار/ شهر هیچستان ما را بین و این غوغای هیچ
در این بهمن ماه سرد، خاموشی پرتویی گرمابخش، زمستانهای زیادی را در درونمان ریخت، اما وقتی که به یاد آوردیم شعلهها با مرگ خاموش نمیشوند؛ خود را تسلی دادیم و سرمان بالا گرفتیم در کوچههایی قدم زدهایم که شاعر کوچهباغیها تمام سنگهایش را میشناخت. خود را تسلی دادیم که این پرتو مهر برای همیشه بر سرمان خواهد تابید تا...
مطالعه ادامه مطلب👇
https://farhang.razi.ac.ir/5330
___
نامه فرهنگ رازی- پایگاه تحلیلی فرهنگی دانشگاه رازی
@namehyefarhang
Post #631
785
