بفرمایید اینم داستانتان.
نویسنده هر شب برای دختری نامه مینوشت که جرئت نداشت دوستداشتنش را اعتراف کند؛ تا اینکه شبِ نوشت: اگر روزی تمامِ دنیا را گم کنم، باز هم راهِ رسیدن به تو را پیدا خواهم کرد.
صبح، نامهای زیرِ در اتاقش پیدا کرد: اگر اینقدر دوستم داری، چرا هر شب با صدای بلند اسمم را صدا میزنی؟ پسر خشکش زد؛ مگر کسی صدایش را میشنید؟
با دستهای لرزان نوشت: تو کجایی؟ و جواب فوراً روی کاغذ ظاهر شد: پشتِ پنجره؛ پرده را کنار بزن!
پسر پرده را کنار زد و دختر همسایه را دید که با لبخند برایش دست تکان میداد؛ بعد اشاره کرد به کاغذی که در دست داشت: نامههایت را همه خواندهام، عاشق جان!
پسر با شرمندگی پرسید: پس چرا زودتر جواب ندادی؟ دختر گفت: منتظر بودم دستخطت بهتر شود؛ با این خط، اگر روزی برایم نامهٔ عاشقانه بنویسی، باید اول مترجم استخدام کنم!
https://t.me/nagzad
Post #17995
26
Forwarded from پیامرسان ناگزاد