سلام مرا پذیرا شو ای آنکه پاندورای این زندگی بی معنی منی..
ترا با صدای سکوت فریاد زدم و دیدم در هیچ انعکاسی آمد و مرا دوباره به سمت خود کشید با امواجی از تاریکی خواستم بشتابم به سویت ولی ای کاش..
سلیای عزیزم، میدانی من ترا نمیشناسم ولی میشناسم؟ من حتی نمیدانم مقصد من از فرستادن واژگان ترتیب شده برایت چیست؟ شاید تو یک رویایی باشی که من در آن فقط دست پا میزنم.. ولی! سلیای من، میدانی؟ من ترا با همین خیالاتم باور دارم. ترا دوست دارم ترا میخواهم و بخاطرت از عالم های دور و هیچ و خلا و خلسه گذشتم و حالا فکر میکنم که در جایی ایستاده ام که دیگر حس میکنم معلق هستم.
سلیا من خسته ام از فریاد زدن ولی شنیده نشدن اینجا من حتی خودم را حس نمیکنم من در یک عالم تاریک هستم که حتی درک خود تاریکی مفهومی ندارد...
تو همان ته مانده امید منی که هنگام غرق شدن دستم را شاید گرفت. من نمیدانم سلیای من کجاست کیست و چگونست اما میدانم این افکارم برایت منتقل میشود و روزی در عالمی که آنجا من و تو حضور داریم دستانت را خواهم گرفت.
سلیا!
من دارم در سفری بی انتها که خط زمانی اش به مرگ وصل میشود مسافرت میکنم، رسیدن من به تو به یک سیاهی ناپیدا ختم میشود و اگر روزی با روشنی ات توانستی این سیاهی را روشن بسازی بدان من آنجا جلویت ایستاده ام، با چشمانت مرا نظاره گر باش!
اکست دیگر اکسی نیست که در شروع سفر بود، او آموخت آموخت آموخت با تجربیاتی که کسب کرده توانست ذره یی دستش را در عالم ابهام تکان بدهد.
من زنده نیستم اما بدان منتظرت هستم و شاید تو نیز در سفر تقدیر باشی که راهش از پهلوی من گذر کرده، امیدوارم میان بر هارا بلد باشی.
#ناگزاد
Post #17992
26
- ❤🔥 3
- 🕊 2
- 💔 1