فرمود: «بحمدالله که بر راه افتاده است، از راه نیفتاده است.»
#جمالالدین_ابوروح
.حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر. به تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی. چاپ نهم. تهران: سخن. صفحهٔ ۱۵۵.
این حکایت کوتاه ابوسعید ابوالخیر، تفاوتی عمیق میان لغزیدن در راه و گمکردن راه را آشکار میکند.
مرید مست و خراب است؛ از نظر ظاهر، رفتارش نشانهٔ سقوط است. اما شیخ بهجای آنکه او را محکوم کند، میگوید:
«بحمدالله که بر راه افتاده است، از راه نیفتاده است.»
در این سخن، یک جابهجایی ظریف رخ میدهد: دیگران به حالِ مرید نگاه میکنند، اما شیخ به جهتِ حرکتِ او.
۱. انسان را نباید با بدترین لحظهاش تعریف کرد. مرید ممکن است بلغزد، اما لغزش الزاماً به معنای گمشدن نیست. ابوسعید میان خطای انسان و حقیقت وجود او فاصله میگذارد. کسی که در راه است، هنوز امکان بازگشت، بیداری و رسیدن دارد.
۲. راه معنوی، راهِ بیخطا بودن نیست؛ راهِ گم نکردن مقصد است. این حکایت کمال را در بیلغزشی نمیبیند، بلکه در نسبت انسان با راه میبیند. ممکن است قدمی کج برداشته شود، اما اگر مقصد هنوز در افق جان حاضر باشد، همهچیز پایان نیافته است.
۳. رحمت شیخ، سادهلوحی نیست؛ نوعی عمیق از دیدن است. او نمیگوید مستی و خرابی خوب است. بلکه اجازه نمیدهد یک رفتار، تمام حقیقت مرید را بپوشاند. این نگاه، هم خطا را میبیند و هم امکان نجات را.
و شاید عمیقترین نکته همین باشد:
آدمی گاهی در راه میافتد، اما از راه نمیافتد. میان این دو، تمام فاصلهٔ امید و ناامیدی، تربیت و تحقیر، و نگاه عارف و نگاه قاضی قرار دارد.
ابوسعید بهجای پرسیدن «چرا چنین شدی؟» انگار میپرسد: «آیا هنوز راهی هست؟» و پاسخ حکایت این است: تا وقتی راه از دست نرفته، امکان رسیدن هم از دست نرفته است.
http://t.me/Naglemaani