ساز زندگی
از کنار معبدی بودای پیر
میگذشت آن در متانت بینظیر
عدهای از پیروان راه او
مثل سایه همدم و همراه او
دید بودا مطربی شنگول و مست
خنده بر لب دارد و بربط به دست
قوتِ جان و دل صدای ساز او
جانفزا هر نغمه و آواز او
مردم از آهنگ سازش شاد و خوش
نغمههایش جملگی اندوهکُش
میزد او بر ساز چون مضراب خویش
شاد میشد هر دل زار و پریش
رفت بودا پیش آن بربطنواز
گفت دارم پرسشی در باب ساز
گفت آن خنیاگر شورآفرین
هرچه میخواهی بپرس ای نازنین
گفت اگر محکم ببندی سیم ِساز
دلنشین باشد نوای ساز، باز؟
داد پاسخ مرد خنیاگر چنین
نی نمیباشد نوایش دلنشین
گفت اگر بندی تو سیم ساز سُست
میشود آهنگ او خوب و درست؟
گفت خنیاگر که در این حال نیز
نیست خوب آوای سازم ای عزیز
گفت بودا گر ببندی معتدل
میزند آهنگ او چنگی به دل؟
گفت خنیاگر که گردد دلنشین
نغمهاش، چون سیم را بندم چنین
کرد بودا رو به همراهان خویش
گفت ای یاران ِنازِ پاککیش
زندگی چون ساز دارد تارها
مینوازد هرکسی این ساز را
گر ببندی سخت گردد کار سخت
سخت بیرون میکشی زین ورطه رخت
سخت خواهیخورد چون بندی تو سست
میشوی افسرده و ناتندرست
گر ببندی سیم آن را معتدل
نغمهای خوش خیزد از آن متّصل
سیمساز زندگی را این چنین
هر که بندد میشود شور آفرین
هرکه بندد سخت یا شُل سیمِهاش
نغمهی سازش شود بس دلخراش
احمد نادری
http://t.me/Naglemaani
Post #2055
363