بعد از نه ماه دوری، به کتابخانهٔ دانشگاه برگشته بودم. عطر چوب و کاغذهای پیر توی سرم پیچید. میان قفسهها میگشتم و کتابها را تماشا میکردم که چشمهایم روی اسم «خالد حسینی» قفل شدند. پیشتر کتابهای «بادبادکباز» و «هزار خورشید تابان» را از این نویسنده خوانده بودم. هر دوی آنها احساساتم را به جریان انداخته بودند و من را در بطن داستان غرق کرده بودند. حالا «و آوا در کوهها پیچید» روبهروی چشمهایم بود و برای خواندن آن تردید نداشتم؛ بیدرنگ، کتاب را امانت گرفتم.
محیط خوابگاه شلوغ بود و خواندنش کمی زمان برد؛ اما هر لحظه که مشغول خواندن بودم، از ذهن و ابتکار نویسنده حظ میبردم.
داستان کتاب دربارهٔ آدمهای مختلف است که با یک نخ نامرئی به هم پیوند خوردهاند، هر چند خودشان از آن بیخبر باشند. در همهٔ این پیوندها، پوسیدگی و دلتنگی جریان دارد. داستان دربارهٔ دوریهای بیخداحافظی و خداحافظیهای ماتمزده است. در ابتدای داستان، دست روزگار، خواهر و برادری افسانهای را از یکدیگر جدا میکند و این غم مثل یک لکه روی دیوار خاطرهها باقی میماند که چشمهای هر میهمان این خانه را میخکوب میکند. در جریان داستان، شخصیتهای مختلفی معرفی میشوند که در عین تمایز، شباهتهای ظریفی با هم دارند. نویسنده شخصیتهایی خلق کرده بود که در طی زمانهای مختلف، نسلدرنسل، به همدیگر پیوند خورده بودند و این موضوع شگفتزدهام کرد. انگار پنجرهای از زندگی یک شخصیت به رویم گشوده میشد و از آن پنجره میتوانستم باغ خشکیدهٔ شخصیتهای ابتدای داستان را تماشا کنم.
در پایان داستان، چشمهایم خیس شدند و نفس عمیقی کشیدم تا اشکهایم را خاموش کنم؛ گریه میهمان چشمهایم شده بود، نه چون داستان بینهایت غمانگیز بود، بلکه چون داستان فاصلهام از خانواده در ذهنم مرور شد. دلتنگی گلویم را فشرد و لبهایم فروافتاد.
حالا قلبم را در میان صفحههای این کتاب جا گذاشتهام و آن را به قفسهها بازگرداندهام. هر چند وقت یکبار، دوست دارم کتابی از خالد حسینی بخوانم. کتابهای او برایم مانند آلبوم عکسی است که دوست دارم در گذر زمان، مرور و تماشایش کنم و هر بار مرواریدی نو در دست بگیرم؛ داستانهایش آشنا، صمیمی و بیریا هستند.
۱۸ مهر ۱۴۰۵
Post #374
15
یادداشتهای کتابی در حال خوندن این کتاب هستم. اتفاقی توی کتابخونهٔ دانشگاه دیدمش و با تکیه بر اعتمادی که به نویسندهش داشتم، قرضش گرفتم. فقط کاش انقدر آهسته نمیخوندم. تمرکزم کجاست؟ کاش پیدام کنه.
- ❤ 1