چقدر واژهٔ صبر عجیبه. چقدر کمصبر شدهم.
یک روز به خودم نزدیکتر میشم، کمتر از گذشته از دنیا میترسم و به کاسهٔ صبرم عمق میبخشم.
یک روز میرسه که در برابر تاریکیها قد علم میکنم، حتی اگه الان شبیه کودکی باشم که موقع قدبلندی کردن، پاهاش پیچ خورده.
یک روز میرسه که از دل کوچیک بعضی آدمها نمیترسم و ریشههای دل خودم رو محکمتر میبافم.
یک روز این طوفان، نسیم میشه و قاصدکم رو برام هدیه میآره. تا اون روز صبر میکنم. سعی میکنم صبوری کنم و بزرگ باشم. بعضی وقتها کوبیدن پاها به زمین، فقط خاک زیر پا رو سستتر میکنه. بیش از این پافشاری نمیکنم. هر چه بیشتر این قاصدک رو توی دستهام بگیرم، پرهاش بیشتر آسیب میبینه.
پرواز کن قاصدک من! پرواز کن همهٔ خیال و آرزوی من! من قلبم رو سفت میچسبم و دووم میآرم. تو هم آسمون رو در آغوش بگیر. کاش آسمون دوباره تو رو به من برسونه. کاش آسمون حواسش باشه زیر این طوفان، خرد نشم.
باید قلبم رو قرص کنم. باید صبر کنم.
صبر، صبر، صبر، صبر؛ چه واژهٔ سنگینی. صبر شبیه یک چشمه که توی اعماقش غم تهنشین شده. امیدوارم یک روز، این چشم از اشک شوق خیس بشه و از غم پاک.
Post #326
24
یادداشتهای کتابی دوش وقتِ سَحَر، از غُصّه نجاتم دادند واندر آن ظلمتِ شب، آبِ حیاتم دادند بیخود از شَعْشَعِهٔ پرتوِ ذاتم کردند باده از جامِ تَجَلّیِّ صفاتم دادند چه مبارکسَحَری بود و چه فرخندهشبی آن شبِ قدر که این تازهبراتم دادند بعد از این رویِ من و آینهٔ وصفِ جمال…
- ❤ 3