موقع برگشت آهنگهایی رو گذاشتیم و خوندیم که فکر نمیکردم به این زودی حنجرهمون رو باهاشون گرم کنیم.
ترک اول که پخش شد، «زا» گفت الان معنی پشت پستهات رو میفهمم. نیازی به توضیح نبود، برق بغض رو در چشمهام توی تاریکی دیده بود. «میم» فیلم میگرفت و سعی کردم به "کِی قراره این ویدئوها رو ببینم" فکر نکنم و حواسم رو معطوف حال کنم. خوندیم و خوندیم و خوندیم.
آخر شب ازم پرسید: حست چیه؟ گفتم: چیزیو از دست میدم و چیزیو بدست میارم؛ نه غم فراق راحته و نه شور وصال قابل انکار؛ فقط گذر زمانه که اذیتم میکنه.
دل رو به دریای وسیعی میزنم که ساحلش معلوم نیست.
سوم اسفندماه هزاروچهارصدوچهار
#حال_نگاشت
Post #5175
158
