«به تو¹⁶»
این اولین نامۀ علنیایه که مخاطبم تویی، مابقی رو نخوندی و نخواهی خوند.
نزدیک به یک ماهه که تعداد کلمهها و خطوط سیاه شدۀ دفترچه روزانهام تغییری نکرده و بهش سر نزدم. با چه رغبتی برم دنبال پیدا کردن سررسید سال نو؟
مینویسم و پاک میکنم. حرف جدیدی به ذهنم میرسه و دوباره مینویسم و بعد بیخیالش میشم. چشمام درد میگیره و یه مشت فکر و خیال تا مرز خفگی گلوم رو فشار میدن. حرفهام رو با کمی نمک روی زخم قورت میدم که بره پایین.
نامههای قبلی رو مرور کردم، گاهی از فرط صداقت مور مورم میشد، گاهی میزان شیرینی ابرازم در احساسات زدهام میکرد و گاهی مقدار ضعفی که از خودم با کلمات نشون دادم، متحیرم میکرد.
[ این پاراگراف تمام بندهای نامههای پنهانشده و حرفهاییه که روی لبم زمزمه میشه؛ از نوشتنون خودداری میکنم. ]
سرم سنگینه، نمیدونم بخاطر کمخوابی دیشبه یا افت فشار خون یا قرصی که بهم نساخته یا زمزمههای توی مغزم. هر دو چشمم درد میکنه، دلیلش یا زل زدن به صفحه مانیتوره یا اشک یا تحمل، تحمل بيشترين وزن التماسی که هر کسی میتونه توی این دو کرۀ کوچک روی صورتش بریزه. هر کدوم باشه، باید زودتر علاجی پیدا کنم.
زخمی که به روح هر دومون افتاده و تشویشی که ذهنها داره باهاش رو به رو میشه، جز اینکه به لبۀ پرتگاه سوقمون بده، بظاهر اثر دیگهای نداره. نجاتدهندۀ داستان ما کجاست؟
بیستودوم بهمنماه هزاروچهارصدوچهار،
#همون_همیشگی.
Post #5162
129