باورم نمیشه که وارد جمعه شدیم. روزهای این هفته پشت هم، جوری سریع اومدن و رفتن که از گذرشون در عجبم.
هفتهٔ جالبی نبود. قصدم ناشکری نیست، خدا رو شکر که زنده و سالمم؛ اما زمانی که درکی از روزهای هفته ندارم، نشون میده حواسم به هیچی نیست.
طی ۸ روز، ۱۵ واحد رو امتحان دادم، متوجه نبودم روزی که گذشت دوشنبه بود یا جمعه، با فاصلۀ امتحان زمان رو بیان میکردم، "امروز روزیه که فلان امتحان دارم و امتحان پسفردا رو هم که بدم، فرداش با دکتر ایکس و پس اون فرداش با استاد فلانی باید پاس کنم.
به خودم اومدم و دیدم چند روزه پامو از خونه بیرون نگذاشتم، محیط زندگیم خلاصه شده در میز و صندلی و تخت اتاق و بخاری سالن. به بهانه جزوههای الکترونیکی و کتابهای مجازی و هوشمصنوعی و پروژه، تعداد ساعات استفادهام از دنیای دیجیتال زیاد شد. چشمامو که میبندم، نور آبی هنوز اذیتم میکنه.
هفتهای که گذشت، چندان جالب نبود. خدا رو شکر که البته به خیر گذشت؛ امتحانات به خوبی تموم شدن، ریخت دانشگاه رو ندیدم، زنده موندم، جنگ نشد و خانواده و عزیزانم در سلامت کامل به زندگی ادامه دادن. فقط من موندم و اثرات استرس عظیمی که متحمل شدم و مغزی که هنوز در حالت تدافعی خودش، سخت برای حفظ بقا داره تلاش میکنه.
امیدوارم فردا روز بهتری باشه، و روزهای بعد اون، و هفتهها و ماهها و سالهای بعدتر. عزیزانم رو ببینم، بیشتر کنارشون باشم و از عطر تن و دست محبتشون لذت ببرم. جای این بغضو کاشکی لبخند بگیره.
۱۷ بهمن _ ۰۰:۳۷
(متأسفانه عکسی از این هفته برای پیوست نداشتم)
#حال_نگاشت
Post #5153
182