..
مرگ رنگ، مرگ واژه
مردمی که نتوانستن سرمشق هر روزهاشان است، چیزی نمیآفرینند تا از چیستی آن برای یکدیگر بگویند و بسرایند. گفتگوی روزانه ایشان درباره آنچه نبافته و نساخته اند چون می تواند باشد؟ درباره کدامین آفرینش تکی و گروهی واژه برگزینند؟ واژگانشان بار کدامین هستی را به دوش بکشند؟ واژهها کدامین سپهر زندگی ایشان را نماینده باشند؟ واژههای بیجان به چه کار میآیند؟ واژه بیمغز چگونه نغز باشد؟
آنچه از اینگونه مردمان هنگام همپرسگی و همنشینی بیرون میجهد نه بوی واژه را دارد و نه رنگ گزاره را. چیزی شبیه آواست. آوا و زوزه نتوانستن. ناله بیهودگی است. پژواکی که آهنگ پنهان داشتن پوکی و پوچی ایشان را دارد.
باری، گفت و شنودی در کار نیست. همههای اینگونه تنها برای مجلس آراستن،نشستن، گفتن و برخاستن است.
از این رو واژه (جلسه) برای هر همنشینی که بنای آبادی ندارد در زندگی ما پربسامد است. کاروبار ما جلسه و جلسهای است. چهآنکه این واژه در زبان عربی بیشتر برای یکبار نشستن برگزیده شده نه آنکه پیاپی و دمادم بنشینیم.
شگفت آنکه پیش زیسته(تجربه) مردمان گوناگون گواه آن بوده است که هماره بستگی تنگاتنگی میان مرگ واژه و خودکامگی برپا بوده است. خودگامگی جان واژه را میستاند و تنِ بی جان و بیمار آن را گاه و بیگاه، جا و بی،جا بر زبان میراند. پشمینهپوش تندخو کز عشق نشینده است بو، بسکه هر گوهری را به کالبد زمخت خود میمالد و واژگان را به بند ستایش زورکی خویش میکشد، دادش بر میخیزد و جانش میفرساید و تنِ لختش نشخوار دهان مردمان می شود.
مرگ واژه، مرگ رنگ
مرگ آواز، مرگ پرواز, مرگ آغاز..
باری؛ مرگامرگی زنده ماندن مردمان بیجان است.
اگر گروهی توانستند خویش را از بند خودکامگیِ دیگری رها سازند و آزادی را به زندگی بازگردانند، سپهر جانبخشی و آفرینش را برای خویش پدید آوردهاند. زین پس جانمایه واژگان پا به هستی گذاشته است و هنر آغازیدن گرفته است.
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملک جهانت
هنگامهای چنینم آرزوست..
Post #122
184
- ❤ 15
- 👍 2
- 🔥 2
- 👏 2