Post #2346
17
بِه وَقت چهارمُرداد در میانهیِ تپشها و عطرِ آینده: کارها به پایان رسید، اما نبردِ درونی تازه آغاز شده بود. استرس، چونانِ ماری سیاه، در رگهایم میخزید. تنها نیمساعتی فرصت داشتم؛ گذشتی کوتاه میانِ «شدن» و «نشدن». تردیدی که در میانهیِ گوارگانم شعله میکشید، گویی میخواست معدهام…
امروزم،
- ❤🔥 4
- 🍓 1