TGViewer
بِه وَقت چهارمُرداد بِه وَقت چهارمُرداد @mordadbe · 707 subscribers
Post #2345 95
در میانه‌یِ تپش‌ها و عطرِ آینده:

کارها به پایان رسید، اما نبردِ درونی تازه آغاز شده بود. استرس، چونانِ ماری سیاه، در رگ‌هایم می‌خزید. تنها نیم‌ساعتی فرصت داشتم؛ گذشتی کوتاه میانِ «شدن» و «نشدن». تردیدی که در میانه‌یِ گوارگانم شعله می‌کشید، گویی می‌خواست معده‌ام را به فروپاشی بکشد. با وجودِ این طوفان، خود را در زرهِ زیبایی پنهان کردم؛ آرایشی غلیظ و تند، لباسی که با هر حرکت، لرزشِ روحم را پنهان می‌کرد. با شتابی که از ترسِ زمان بود، به سمت ماشین رفتم.
آن‌ها هنوز نیامده بودند... برای آنکه از هیاهویِ افکارم بگریزم، به درونِ کافه‌ای پناه بردم که گویی از دلِ تاریخ بیرون کشیده شده بود. کافه‌ای نوستالژیک، که بوی کاغذهای قدیمی و نوشته‌های سال ۵۷، مشامم را در آغوش می‌کشید؛ همان بویِ خاطره که هر کجا می‌رسد، آرامش می‌آورد.
در حینِ تماس با دوستم برای یافتنِ کمی آرامش، در میانه‌یِ کلمات، ذهنم از خود می‌گسست. با خود می‌گفتم: «من کجای این داستان ایستاده‌ام؟ آیا این حجم از هیجان، واقعیت دارد یا رویایی است که از پوستِ کلمات بیرون زده؟» از شدتِ عشق، در ذهنم تنها یک کلمه بود: «من، من، من...». من که از قله‌هایِ عشق، به این لحظه‌یِ ملموس رسیده بودم، در میانه‌یِ این خودگویی‌ها، ناگهان جهان در برابرِ چشمانم متوقف شد.

«ای که در میانِ تپش‌هایِ من، شکوهی داری،
از میانِ غبارِ تردید، به رویا می‌آیی؛
من در میانِ دو جمله، میانِ خود و جهان،
تنها در تماشایِ تو، آرام می‌گهم، ای جانِ من.»

برگشتم و او را دیدم. درست در مقابلِ دربِ کافه، ایستاده بود. او، «نازبانو»؛ بانویی که کلمات در برابرِ وصفِ او، لکنت می‌گرفتند. مادرش... مهربان، زیبا و چنان باوفا که گویی از جنسِ نور ساخته شده است. اگر بخواهم از زیبایی‌اش بگویم، کلماتِ من در برابرِ سیمایِ او، کوچک و بی‌معنا می‌باشند. آن لحظه، صدای تپش‌هایِ قلبم چنان بلند بود که گویی تمامِ محیطِ کافه را در نوردیده است.
وارد سالن شدیم. بوی عودِ عطرآلود، فضا را چنان به بهبود بخشیده بود که گویی هر ذره از هوا، با موسیقیِ معنویت در می‌آمیزد. میز را انتخاب کردیم. با استرس، دستانِ لرزانم را در زیرِ میز پنهان کردم و با تمامِ توان، سعی کردم چشمانِ پر از هیجان و شورم را پوشانده باشم؛ می‌ترسیدم... می‌ترسیدم که این دیوانگی و این عشقِ بی‌پرده، در نگاهِ او به پسرش، خود را نمایان کند.

«ای عشقِ پنهان در میانِ نگاهِ من،
ای که در چشمانم، شعله می‌کشی،
بترسم از آنکه او بخواند از دلِ من،
که در هر تپش، تنها نامِ او را می‌کشم.»

آه، ای قلبِ من! چقدر عاشق شده‌ای...


با نشستن بر سرِ میز و سفارش دادن به «پاچال»، سخنانِ دلربایی میانِ ما، همچون امواجی آرام، در میانِ گفتگوها جاری بود. با آمدنِ نوشیدنی‌های گرم، آرامشِ نازبانوی دلنواز، امواجِ محبت را در میانِ قلب‌هایمان بیشتر می‌کرد. هر جرعه از آن نوشیدنی، گویی قطعه‌ای از آرامشِ آسمان بود که در میانِ ما جاری می‌شد.
زمان، چونانِ شن‌هایِ ساعت، به سرعت گذشت. و ناگهان، لحظه‌یِ ناگزیری که همه از آن می‌ترسیم، فرا رسید: لحظه‌یِ خداحافظی. در میانه‌یِ خداحافظی، در حالی که لبخند بر لب داشتم، در ذهنم فریاد می‌زدم: «این‌ها هم شد؟! پس تمام شد؟ آیا این همه هیجان، این همه تپش، تنها به یک خداحافظی ختم می‌شود؟»
اما ناگهان، صدایِ موسیقیِ کافه، همچون جادویی، نگاهمان را از همه‌چیز درید؛ گویی ملودیِ آن، دستِ تقدیر را به سویِ دیگری کشاند. موسیقی، میانِ کلماتِ ناتمامِ ما ایستاد و به جایِ سکوتِ تلخ، وعده‌یِ بازگشت را زمزمه کرد. در آن دم، دیگر ترسِ از پایان نبود، بلکه اشتیاقِ برایِ تکرار بود.

«خداحافظی؟ نه، که تنها پُرده‌ای‌ست میانِ ما،
تا در دیدارِ بعدی، پرده‌تر از این باشیم؛
این پایانِ یک شب نیست، آغازِ یک رویاست،
که ما را دوباره به سویِ هم، به سویِ عشق، می‌کشاند.»

و در آن لحظه‌یِ پر از امید، در حالی که نگاهمان در میانِ نغمه‌ها گره خورده بود، می‌دانستم که این دیدار، تنها آغازِ یک فصلِ بی‌پایان است... و.
🦋
  • ❤‍🔥 5
  • ⚡ 2
  • 💘 1
More from @mordadbe
  1. Oct 15, 2026شبتون به قشنگی قرار امروزم🌷 زندگی به کامتون
  2. Oct 15, 2026امروزم،
  3. Oct 15, 2026.
  4. Oct 15, 2026.
  5. Oct 15, 2026document post
  6. Oct 15, 2026Post #2335
Threads Profile ViewerView any public Threads profile without an account.Open ThreadLook →Writing with AI? Make it sound human.Metric37 rewrites AI drafts so they read naturally. Free AI detector, 1,500 words free.Try Metric37 →