عصای کوری و پیری
امیر هاشمی مقدم
1️⃣ عشایر بختیاری در گذشته رسمی داشتند به نام «غار دالو». به پیرزن در گویش بختیاری دالو (Daloo) میگوییم. هنگامی که زمان کوچ فرا میرسید، چنانچه پیرزن یا پیرمرد از پا افتادهای بود که نمیتوانست همراه عشایر برود، او را به همراه کمی نان و آب، درون غاری میگذاشتند و جلوی دهانهاش را با سنگ میپوشاندند تا جانوران درنده او را نخورند. او نهایتا تا دو سه روز آینده میمرد. شش ماه بعد که عشایر بازمیگشتند، جلوی دهانه غار را خراب کرده، اسکلتهای او را در آورده، شیون و زاری نموده و آنها را به خاک میسپردند (فیلم سینمایی «مرگ پلنگ» -فریبرز صالح. ۱۳۶۸- روایتی رمانتیک از این رسم نشان میدهد). طبیعت خشن و سبک زندگی دشوار، آنان را وادار به این کار میکرد؛ وگرنه سنگدل نبودند. زندگی در گذشته آنچنان پُر دردسر بود که هرگز دوست ندارم برای زندگی به آن دوره برگردم. یک بیماری ساده جان آدم را میگرفت (آنگونه که اسهال و استفراغ، جان برادرم را گرفت و آپاندیس، جان عموی ۳۵ سالهام را)؛ فقر و بدبختی سراسر زندگیشان را گرفته بود (آنگونه که خانوادهام بارها بیش از ۲۴ ساعت هیچ چیزی برای خوردن نداشتند)؛ انسانها در بیخبری مطلق از یکدیگر به سر میبردند (مادرم در شش ماه پاییز و زمستان که پدرم برای یافتن کار به خوزستان میرفت، نمیدانست زنده است یا مرده). حالا چرا درباره اینها منبر رفتهام؟
2️⃣ به تازگی کلیپی قدیمی در فضای مجازی پخش شده که رفتار غیرانسانی کارکنان خانه سالمندان بروجرد را نشان میدهد که سالمندان را به شدت کتک میزنند (البته همان موقع کارکنان خاطی اخراج و دادگاهی شدند). حالا عدهای دارند در شبکههای اجتماعی از گذشته رویایی حرف میزنند که احترام سالمندان را نگه میداشتند و در خانه از آنان نگهداری میکردند و... . نه جانم! در گذشته هم گل و بلبل نبود. خیلی از سالخوردگان در تنهایی و فقر و به خاطر گرسنگی و بیماری، و یا حتی در جمع و کنار خانواده میمردند.
3️⃣ یک عده دیگر هم دارند لعنت میفرستند به کسانی که پدر و مادرشان را به خانه سالمندان میسپارند و آنان را در خانه نگهداری نمیکنند. یادمان نرود که خانه سالمندان یکی از دستاوردها یا شاید نتایج دوران مدرن باشد؛ همانگونه که مهد کودک هم چنین وضعیتی دارد. خطای کارکنان یک خانه سالمندان نباید به طرد کل این ساختار بینجامد. همانگونه که اگر مربی یک مهد، کودکی را تنبیه بدنی کند، پدر و مادرش با کارکنان آن مهد برخورد و از آنان شکایت میکنند و فرزندشان را به مهد دیگری میبرند. اما کسی نمیگوید لعنت بر پدر و مادری که فرزندشان را به مهد کودک میبرند! مشکل اینجاست که بسیاری از افراد پس از آنکه پدر و مادرشان را به سرای سالمندان سپردند، دیگر پیگیر وضعیت آنان نیستند و تنها هر ماه یکبار به آنان سرکشی میکنند. در همین شرایط بینظارتی است که کارکنان آموزش ندیده به خودشان اجازه چنین رفتارهایی را میدهند.
4️⃣ شخصا با خواست و رضایت قلبی، خانه و زندگیام در مازندران را فروختم و آمدم نزد پدر و مادر سالخوردهام در استان اصفهان تا از آنان نگهداری کنم. این را وظیفه خودم میدانم و اگرچه مجبور شدهام از برخی ابعاد زندگی مجردیام چشمپوشی کنم، اما حاضر هم نیستم آنان را به خانه سالمندان بسپارم. دلیلش؟ اینکه آنان با چنین امیدی مرا (بهعنوان فرزند آخر) بزرگ کردند که عصای کوری و پیریشان باشم.
5️⃣ این یادداشت را برای همنسلهای خودم مینویسم تا هدفشان از اردواج و بچهدار شدن، پرورش عصای کوری و پیریشان نباشد. فرزندتان اسیر شما نیست. از سوی دیگر بر پایه تجربه شخصیام میگویم سالخوردگان در جمع خودشان راحتترند. برای نمونه افراد سالخورده هم خیلی دوست دارند حرف بزنند و هم اینکه کسی با آنها حرف بزند. ممکن است برای اعضای خانواده این میزان حرف زدن خستهکننده یا تکراری باشد؛ در حالی که در خانه سالمندان بیشترشان به راحتی همصحبت پیدا میکنند. فقط کافی است آنها را فراموش نکنیم. هر هفته یک یا دو بار به آنها سر زدن، درباره وضعیتشان در خانه سالمندان پرس و جو کردن، به بهانههای گوناگون همچون جشنهای ملی یا مذهبی آنان را به خانه بردن و در کنار خانواده نشاندن، به بهانههایی همچون سیزده به در و... آنان را به گردشهای کوتاه یک روزه بردن و... مکمل ضروری سپردن والدین به خانه سالمندان است. البته دوباره یادآوری میکنم که اینها را ننوشتم تا بهانه بدهم دست برخیها برای سپردن والدینشان به خانه سالمندان؛ بلکه اینها را نوشتم تا خودمان بپذیریم که شاید در آینده خانه سالمندان جای بهتری برایمان باشد تا اینکه تولیدی «عصای کوری و پیری» راهاندازی کنیم.
کانال مقدمه
@moghaddames
Post #411
4.31K