جان پدر کجاستی؟
امیر هاشمی مقدم
از مسجد «شاه دو شمشیر» بيرون آمده و سوار تاکسیهای دانشگاه (که پشتونهای افغانستان به آن پوهنتون میگويند) شدم. جلوی درب دانشگاه پياده شده و خواستم وارد شوم. سرباز مسلحی که آنجا ايستاده بود و نقش انتظامات دانشگاههای ايران را داشت، کارت دانشجويی میخواست، که نداشتم. بنابراين گفت از درب پشتی بروم که حراست اصلی آنجاست و با همانها هماهنگ کنم. ديوار دور تا دور دانشگاه را بايد دور میزدم تا برسم به آن يکی دروازه.
سرباز مسلح ديگری آنجا هم ايستاده بود. رفتم و توضيح دادم که از دانشگاههای ايران آمدهام و میخواهم بروم دانشکده علوم اجتماعی. گفت نمیشود. گفتم اگر بخواهم بروم بايد چکار کنم؟ گفت هيچ کاری نمیتوانی بکني و هيچ راهی هم وجود ندارد! گفتم کسی هست که بتوانم با او صحبت کنم و اجازه بگيرم؟ گفت اين آقا که کنار من ايستاده مافوق من است و بعد از او هم من دستور میدهم. من هم که دارم میگويم نمیشود. آن آقايی که کنارش روي صندلي نشسته و گويا مافوقش بود، نقش حضرت هویج را بازی میکرد. یعنی از صندلیاش صدا در میآمد، اما از خودش صدا در نمیآمد. خلاصه ايستاده بودم و داشتم با او چک و چانه میزدم. خيلی حواسم جمع بود که عصبانیاش نکنم و فقط يکجور راضیاش کنم به اجازه دادن يا دستکم راهنمايی کردن. اما او داشت عصبانی میشد و صدايش کمکم بالا میرفت.
يک بانو که گويا حراست ورودی خانمها بود، سر و صدایمان را که شنيد، رفت و مسئول مافوقشان را صدا کرد. گويا برايش توضيح داده بود که سرباز دارد زور میگويد. براي همين صدايم زد و محترمانه سلام و احوالپرسی کرد. بعد هم پرسيد که چرا میخواهم بروم دانشگاه. من هم توضيح دادم که خودم در ایران، دانشگاهی هستم و هر شهری که در افغانستان میروم، سری هم به دانشگاههايش میزنم و با استادان رشتههاي مرتبط گفتگو میکنم تا دريچهای براي همکاریهاي علمی دو کشور گشوده شود. با شوخی گفت: «اگر بگذارم بروی داخل، برايم دعوتنامه میفرستي که بيايم ايران؟» خنديدم و گفتم اميدوارم اوضاع جوری شود که همه بدون نياز به دعوتنامه بتوانند بيايند. بعد هم به خاطر رفتار سرباز، پوزشخواهی کرد و اجازه داد بروم داخل.
واقعاً جا داشت بروم و از آن سرباز به خاطر سنگاندازیهای بیموردی که کرده بود، تشکر کنم. بدون اينکه حتي نگاهی به او بکنم، رفتم داخل. اما میدانستم کارد به او بزنی، خونش در نمیآيد. شما که غریبه نیستید، نمیتوانم پنهان کنم که از اينکه لجاش در آمده، چقدر خوشحال بودم! *
حالا از همین دروازههایی که اجازه نمیدادند یک آدم دانشگاهی برای یک کار علمی وارد شود، تروریستها وارد شده و خون دهها دانشجو و استاد بیگناه را به زمین ریختند.
اين ويژگی مانعتراشی از سوی یک سرباز یا کارمند دونپایه، برای ما در ایران هم چندان بیگانه و غریب نیست. جایی که هر کس، حتي يک سرباز ساده هم فکر میکند قدرت و عقدهاش را بايد به هر طريقی که شده به رخ ديگران بکشد. اما در سوی دیگر و مهمتر، جایی که دانهدرشتها رها شده، اما دانهریزها را گیر میاندازند، بالاخره یک جایی گند کار بیرون میزند.
رئیس بانکی که هزاران میلیارد تومان وام را بدون هیچ پشتوانهای به «خواص» میدهد، اما برای وام پنج میلیون تومانی کلی ضامن کارمند و چک و سفته از شهروندان عادی میخواهد؛ و بازپرداخت نشدن اقساط وامهای میلیاردی، کک کسی را هم نمیگزد؛ اما بازپرداخت نشدن قسط همان وامهای چند میلیونی میتواند به مصادره اموال شهروندان عادی بینجامد، هیچ فرقی با آن سرباز نگهبان دانشگاه ندارد.
آمر به معروف و ناهی از منکری که با دیدن تار موی دختران یا دوچرخهسواریشان، خونش به جوش میآید و گاهی با خشونت واکنش نشان میدهد، اما جلوی غارتگران بیتالمال هیچ واکنشی ندارد، دقیقا همان کار نگهبان دانشگاه کابل را میکند.
روحانیای که...
قاضیای که...
پلیسی که...
استاد دانشگاهی که...
روزنامهنگاری که...
روشنفکری که...
و همه آنهایی که سوراخ دعا را گم کرده و چشمشان تنها برخی چیزها را میبیند و برخی چیزهای دیگر را نادیده میگیرد، همان سرباز نگهبان دانشگاه کابل، اما در لباسی دیگر هستند که یک روز همچون فاجعه دانشگاه کابل، رد خون بیگناهان بر دامنشان مینشیند؛ روزی که پیامکهای «جان پدر کجاستی؟» برای همیشه بیپاسخ خواهد ماند.
#تسلیت به جامعه دانشگاهی و مردم همیشه داغدار افغانستان.
* این بخشی از سفرنامه افغانستانم بود که متن کاملش به صورت کتاب را میتوانید از اینجا (کلیک کنید) تهیه نمایید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Post #349
4.44K