تا چه کند قوت زانوی شخص!
امیر هاشمی مقدم
مشغول بررسی تجربههای گردشگران ایرانی در استانبول هستم. به نظر میآید در پشت اندیشه برخی از مسئولین ایرانی، گردشگری غیر زیارتی ایرانیان در خارج از کشور برابر با بیبند و باری است و از پیامدهای اجتماعی/ فرهنگی (و شاید سیاسی) رواج این گونه از گردشگری نگرانند.
بیگمان در میان ایرانیانی که به ترکیه میروند، گروهی بسیار اندک (آن هم نه در میان کسانی که خانوادگی سفر می کنند) به سراغ تجربههای آنچنانی میروند؛ همانگونه که حتی در سفرهای زیارتی هم موارد استثنایی از این دست رفتارها دیده میشود.
این استثناها به همین اندازه اندک در سفرنامههای دوره قاجار ایرانیان به استانبول، هم دیده میشود. و البته نگرانی برخی مسئولین دوره قاجار نسبت به رواج بیبند و باری در میان ایرانیان به واسطه آنچه در استانبول رخ میدهد هم دیدنی است.
برای نمونه، فرهاد میرزا (پسر عباس میرزا و عموی ناصرالدین شاه) که در سال 1254 (144 سال پیش) بهعنوان یک صاحبمنصب حکومتی در راه سفر حج به استانبول رفته (در گذشته برخی ایرانیان از راه دریای سیاه، مصر و سپس دریای سرخ به مکه میرفتند) و در سفرنامهاش از آزادیهای اجتماعی میان مسیحیان ساکن استانبول (که در آن زمان تقریبا نیمی از جمعیت این شهر را تشکیل میدادند و به «اروپاییان» معروف بودند) احساس خطر میکند:
«فیالحقیقه عالم غریبی است که هیچ فباحت در نظر اهل اروپا ندارد که زنها گردن و سینه باز به انواع حلی و حلل آراسته با مردان اجنبی دست هم گرفته و دست به کمر انداخته در مجتمع هزار نفر به رقص و وجد میآیند. صدق الله العلی العظیم. کل حزب بما لدیهم فرحون. عنقریب این عادات با اهل عثمانی زودتر و به اهالی ایران قدری دیرتر سرایت خواهد کرد».
اما برویم به سراغ استثناهایی که این آزادیها در استانبول برایشان جالب بوده است. یعنی در واقع همه از این آزادیها به اندازه فرهاد میرزا احساس خطر نمیکردند. برای نمونه میرزا محمدحسین که در 1264 (یعنی 134 سال پیش) به استانبول سفر کرده، شرح پسران دلاکی را در حمامهای استانبول مینویسد که مشتری را وسوسه میکنند:
«بعد از اینکه وارد این اتاق [حمام] شد آن دلاک، به اصرار پرده و لنگی درب آن اتاق آویزان میکند که از بیرون کسی این اتاق را نبیند. آن وقت عریانا مشغول سر و کیسه میشود و صابون و لیف مفصل میزند و به کنایه و استعاره و تصریح، بعضی مراتب را میرساند. تا چه کند قوّت زانوی شخص».
اگرچه ما نمیدانیم قوت زانوی میرزا محمدحسین چقدر بوده، اما درباره حاج سیاح که در سال 1283 خورشیدی (یعنی 115 سال پیش) پایش به استانبول باز شده و مدتی آنجا بوده، مطمئنیم که از آزادیهای آنجا بهره برده:
«به جانب بیاوغلو [خیابان استقلال امروزی] شدم. زیرا که در شهر قدیم استانبول با نداشتن عیال بسیار مشکل است. بر فرض که صاحبخانه اذن بدهد، اما محله ممانعت میکند و دیگر آنکه لیالی ابدا آزادی نیست».
اما از میان همه سفرنامههای ایرانیان دوره قاجار به استانبول، میرزا محمودخان روایتش خواندنیتر است. او که در زمستان 1278 (یعنی 120 سال پیش) به این شهر رفته، سراسر سفرنامهاش آکنده از تشبیهات و صنایع ادبی زیباست. با بریدههایی از سفرنامه وی که دختران و پسران استانبولی را توصیف کرده (که نمیدانیم تنها تخیل ادبیاش تحریک شده، یا بدنش نیز تحریک شده و از توصیف فراتر رفته و قوت زانویش را هم سنجیده) این یادداشت را به پایان میبرم:
«یک روز دختری استانبولی بر در دکانی دیدم که روز روشن، آیتی از رویش بود و شب تار، کنایتی از مویش. روزی هم در آن بازار پسری دیدم که قد بلندش شمشاد را سرافکنده کرده بود و خط سیاهش آزاد را بنده. هر کس بخواهد بهشتی و حور و غلمان ببیند، باید به چارسو حرم برود».
«بیست و چهار-پنج دختر فرنگی پریپیکر پریسان منش در آنجا میرفتند و خیاطی مینمودند که به سوزن مژگان، رخنه در جان عاشقان میکردند و به رشته زلف، بند بر دل مشتاقان مینهادند. الحق که رسم عاشقکشی و شیوه شهرآشوبی، جامهای بود که بر قامتشان دوخته بود».
«روزی جمعی از دختران عیسوی شاگرد معلمخانه دیدم که کتاب در دست داشتند. که قد راستشان چون الف بود و زرف کجشان مانند جیم. درس دلربایی میخواندند و مشق عاشقکشی میکردند».
«پنج شش شب رفتم به تماشای سیرک. از اجزاء آنجا هشت دختر خیلی خوشگل بودند. خاصه دو نفر از آنها که چشم جادویشان روز مردم را سیاه کرده بود و خال هندویشان حال خلق را تباه».
«روزی در سربازخانه پسری از صاحبمنصبان نظام شمشیر بسته دیدم که ترک چشمش خنجرکش بود و کماندار ابرویش تیرافکن. خدنگ مژگانش از جوشن جان میگذشت و کمند زلفش در گردن دل میفتاد».
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
برای دیدن پایههای (منابع) این یادداشت، اینجا کلیک کنید.
Post #262
2.16K