یاد یار مهربان آید همی...
امیر هاشمی مقدم
از هتلمان که دقیقا کنار «جوی مولیان» بخارا بود بیرون آمدیم. تازه هوا روشن شده بود و خنکای بامدادان شهریور با نسیم بخاراییاش، خواب را از چشمانمان میربود. به جز من، دکتر جوادی یگانه (استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران) و دکتر جبار رحمانی (استاد انسانشناسی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات)، آقای رضا عظیمی هم همراهمان بود. مشهدی بازنشسته و پایه سفر. آقا رضا در این همسفری چند روزه، بارها اشاره کرد که خویشاوندان مادرش در بخارا هستند و از دهه 1320 که بر اثر سیاستهای استالین، مرزهای این کشور بسته و روابط با ایران محدود شد، نتوانسته به بخارا باز گردد.
خیلی از مشهدیها به بخارا رفت و آمد داشتند که سیاستهای سالهای پایانی روسیه تزاری و بعدها حکومت شوروی، آنان را دیگر اجازه بازگشت نداد. مادر رضا 30 سال پیش از دنیا رفت و رضا که در این چند سال اخیر، بارها به بخارا سفر کرده بود، هرگز نتوانست ردی از خویشاوندانش در این شهر و کشور بیابد. اما باز هم بخارا او را به خود میکشاند.
شب پیش، یکی از دوستان بخارایی دعوتمان کرد به مراسم عروسیشان برویم. بنابراین صبح زود با تاکسی به تالار عروسی رفتیم. روی صندلیهای کنار میزی نشستیم که چند نفر تاجیک/فارسزبان بخارایی دیگر هم آنجا نشسته بودند. چند دقیقه بعد، مردی آمد و خود را سلیمان معرفی کرد. متولد 1346 در مشهد بود و از 1349 برای همیشه ساکن بخارا شد. چه اینکه برخلاف پدر مشهدیاش، مادرش بخارایی است. هم در بخارا و هم در سمرقند محلههایی به نام محله ایرانیها وجود دارد. محلههایی که ساکنان آنها چند دهه پیش برای تجارت به آنجا رفتهاند و بعد از محکم شدن مرزها، دیگر نتوانستند به ایران باز گردند. برای نمونه در شهر سمرقند، محلهای است به نام «ایرانجه» که ساکنانش تبریزیان تاجری بودند که استالین دیگر اجازه بازگشتشان را نداد؛ اما همچنان آذری را با لهجه تبریزی سخن میگویند که به زبان ایرانجه شناخته میشود.
بههرحال کلی با سلیمان از هر دری گپ و گفت کردیم و آخر سر قرار شد با خودرویش، یک روز ما را در بخارا بگرداند و کرایهاش را بگیرد. سوار شدیم و راه افتادیم. آقا رضا کنار من نشسته بود. به رضا گفتم: «چطور میشود خویشان مادرت در بخارا باشد، اما حتی یکیشان را هم نشناسی؟». و رضا دوباره با اندوه یادآوری کرد که بارها تلاش کرده، اما هیچ سرنخی نیافته. در همین هنگام، سلیمان که به سخنانمان گوش میداد گفت که پدرش در محله گنبد سبز مشهد زندگی میکرده و اکنون نیز دختر داییاش همچنان در همان محله است. چشمان رضا ریز شد و با دقت به دهان سلیمان خیره گشت. از او نام دختر داییاش را پرسید و همین که نام «سکینه» را شنید، با تعجب پرسید: «سکینه دختر سیاره خانم؟ همان سیاره خانمی که چند سال پیش از دنیا رفت»؟. و همین پرسش باعث میشود سلیمان همینطور که رانندگی میکند، برگردد و با تعجب بپرسد: «تو نام مادر سکینه را از کجا میدانی؟». و رضا که همچنان شگفتزده است، توضیح میدهد که سیاره خانم، دخترعموی مادر او بوده و روابط نزدیکی با یکدیگر داشتهاند.
سلیمان خودرو را کنار یک پمپ بنزین نگاه میدارد، پیاده شده و با رضا یکدیگر را در آغوش میکشند. ما سه نفر هم به اندازه رضا و سلیمان از این رویداد شگفتزده میشویم. رضا سالها تلاش کرد و هیچ سرنخی از خویشاوندانش در بخارا نیافت. اما یک رخداد تصادفی و ساده، او را به خویشاوندانش رساند. همین باعث می شود که یکی از مقصدهای گردش روزانه که در برنامهمان نبود، خانه سلیمان و دیدار با مادرش شود. اینکه در آن دیدار، سلیمان و مادرش و رضا چه حسی داشتند و من و دیگر دوستان چه حالی، بیرون از وصف است.
عصر همان روز، سلیمان دوباره آمد دنبال رضا و او را برد نزد مادرش. و این سرآغازی شد برای یافتن دیگر خویشاوندان. حالا رضا دیگر در بخارا غریبه نیست. و سلیمان هم چند خویشاوند دیگرش را در مشهد یافته است. حالا مشهد و بخارا (بخوانید ایران و ازبکستان) یک گام به یکدیگر نزدیک شدهاند. آن هم در رویدادی که بیشتر به فیلنامههای سینمای بالیوود هند شباهت دارد تا دنیای واقعی. چه فیلمنامهای بشود این رویداد، اگر کسی به دنبال چنین موضوع تاریخی، فرهنگی و نوستالوژیکی باشد.
پینوشت: سلیمان همان است که در یادداشت دیگری اشاره کرده بودم سال 1370 از بخارا به ایران آمد و رفت جلوی خانه بانو گوگوش تا چند کلامی با او صحبت کند و از عشق بخاراییها و بهطور کلی آسیای میانهایها به او بگوید. آن یادداشت را میتوانید در لینک زیر بخوانید:
https://t.me/moghaddames/82
دیگر یادداشتها و نوشتههای مرا میتوانید در کانال مقدمه بخوانید:
https://t.me/moghaddames
Post #115
892