🟤
به احترام یک منشحمید آذرنگ برای من رفیقی ششدانگ و برادری عزیز است؛ از آن آدمهایی که میشود در روزهای سخت رویشان حساب کرد. چند روز پیش، حمید داغ بزرگی دید؛ داغ از دست دادن خواهرزادهاش، محمد. داغی که برای وصف سنگینیاش، واژه کم میآورد. من میدانم چه رابطهی عمیق و عاشقانهای میان آن دو بود و میدانم حمید در چه سوگ بزرگی به صحنه آمد. با این همه، در روز اجرای «کورش»، با همان دلِ داغدار، کنار گروه ایستاد و روی صحنه رفت؛ و هیچ کم نگذاشت. این را نمینویسم تا از رنج او فضیلتی نمایشی بسازم. سوگ، حریم شخصی آدمهاست. مینویسم چون گاهی یک رفتار، معنای بزرگتری از خود دارد و چیزی را به یادمان میآورد که در هیاهوی حرفهایگریِ امروز کمکم فراموش شده:
تعهد! حمید میتوانست نیاید. هیچکس هم حق نداشت ملامتش کند. میتوانست بگوید امروز توان ایستادن روی صحنه را ندارم و همه، بیش از هر کسی من، دلیلش را میفهمیدند. اما آمد. و این «آمدن» برای من فقط آمدن یک بازیگر به یک اجرا نبود؛ نشانهی منش انسانی و تئاتری مردی بود که سالهاست انتخاب بزرگ زندگیاش را جدی گرفته است. تئاتر، پیمانی است میان آدمهایی که پذیرفتهاند در دشواریهای یک کار کنار هم بمانند. منش تئاتری گاهی درست در لحظهای آشکار میشود که هیچ دوربینی آن را ثبت نمیکند: در وفاداری به گروه، احترام به قول، از خودگذشتگی، مسئولیتپذیری و فهم این حقیقت ساده که دیگران نیز به حضور ما تکیه کردهاند. حمید آن شب فقط بازی نکرد؛
پای عهدش ایستاد. و برای من، این از هر تشویقی ارزشمندتر است. در روزگاری که گاهی حرفهای بودن را با شهرت، خودپیشکسوتپنداری، تفرعنکاذب، دستمزد، تعداد پیشنهادها و اندازهی نامها میسنجند، هنوز میشود حرفهای بودن را جور دیگری معنا کرد:
شرافتِ ایستادن پای کاری که پذیرفتهای؛ و عاشقانه هنر کردن، حتی وقتی زندگی آسانت نمیگیرد.حمید عزیزم!
من آن شب بازی تو را فقط از جایگاه نویسنده و کارگردان ندیدم؛ از جایگاه یک رفیق و برادر دیدم. میدانم چه داغی را با خودت به صحنه آوردی و میدانم پشت آن آرامش ظاهری چه طوفان رنجی ایستاده بود. به تو افتخار میکنم؛
برای بازیگریات، البته، اما بیشتر برای منش و انسان بودنت. تئاترما به آدمهایی مثل تو نیاز دارد؛ آدمهایی که در روزهای آسان، همکارند و در روزهای سخت،
رفیق میمانند.با احترام و عشق
نادر برهانیمرندhttps://www.tiwall.com/p/kourosh2@moaser_theater