عصرهایی
که زودتر از همیشه
چراغ میخواهند!
بعدازظهرهای کوتاه!
کرکرهی نانوا
که پیش از تاریکی،
با صدای کشدارِ فلز،
پایین میرود.
و پیرمردِ سرِ کوچه
که چهارپایهی کهنهاش را
وجببهوجب
دنبالِ آفتاب میکشد؛
نزدیکتر به دیوار،
نزدیکتر به گرما!
و بخاری،
که بعد از یک سال خاموشی،
سرفهای میکند
و دوباره خانه
بوی گرمِ نفت و شب میگیرد.
و صبحِ مهربانِ مادرها،
که پیش از آفتاب،
خواب را
از چشمِ بچهها میتکانند؛
یقهها را صاف میکنند،
بندِ کفشها را میکشند،
لقمهای کوچک
در جیبشان میگذارند
و تا دمِ در،
با چشمهایی که هنوز
نیمیشان خواب است،
راهیشان میکنند.
بعد،
کوچه
پر میشود از کیفهای رنگی،
قدمهای ریز
و بخارِ نفسها.
این همه یعنی:
پاییز آمده.
پاییز
تنها فصلی در تقویم نیست؛
پاییز آرامآرام
در عادتهای ما رخ میدهد؛
در پتویی
که شبها
کمی بیشتر بالا میکشیم،
در لباسهایی
که بوی نفتالین گرفتهاند،
در پنجرههای روشنِ زودهنگام،
در چایِ بعد از شام،
در چراغِ اتاقی
که کسی هنوز
در آن بیدار است...
پاییز
بیصدا میآید،
بیخبر،
آنقدر آرام
که یک روز صبح
چشم باز میکنی
و میبینی
بچهها بزرگ شدهاند،
پیرمرد
دیگر چهارپایه را بیرون نمیآورد،
نانوا
کرکره را برای همیشه پایین کشیده
و درختِ روبهرو
تمامِ لباسهایش را
پایِ خودش ریخته است.
آنوقت
فنجانِ چای را
میانِ دو دستت میگیری،
کنارِ پنجره میایستی
و به کوچه خیره میشوی.
باران میبارد.
و ناگهان
میفهمی
پاییز
فصلِ افتادنِ برگها نیست؛
فصلِ آن لحظه است
که میفهمی
چیزهایی
مدتهاست
از زندگیات رفتهاند
و تو
تازه
صدای رفتنشان را
شنیدهای.
#نادر_برهانی_مرند
#از_مجموعهی_جادوی_باران
#پاییز
@moaser_theater
Post #4962
126
- ❤ 4