این دو قسمت BFE Talk با مهراب قاسمخانی قرار بود درباره Star Wars باشه، ولی بیشتر از اینکه فقط یک بحث سینمایی باشه، تبدیل شد به گفتوگو درباره کمدی، تلویزیون ایران، شکست، سانسور، نسل جدید و اینکه چرا ما کمتر بلدیم جهان خیالی بسازیم.
🔻 بخش اولش از خود مهراب شروع میشه. از رابطهاش با پیمان قاسمخانی، از نوشتن برای تلویزیون، از برره و پاورچین و ساختمان پزشکان و پژمان. چیزی که تو حرفهاش خوب بود اینه که با خاطرهگویی صرف نمیرفت جلو. مثلا وقتی درباره پروژههایی حرف میزد که اون موقع خوب دیده نشدن یا بعدا محبوب شدن، مدام به سهم خود نویسنده هم برمیگشت. این مدل حرف زدن کمتر تو فضای ما هست، چون معمولا هرکس از شکست میگه، یا کامل تقصیر رو میاندازه گردن مخاطب و مدیر و شرایط، یا کامل تبدیلش میکنه به تراژدی شخصی.
مهراب میگفت یک نویسنده باید سهم خودش از شکست رو هم ببینه. اینکه شاید پروژه بد زمانبندی شده، شاید ایده خوب بوده ولی اجرا نه، شاید حال جامعه با اون جنس شوخی یکی نبوده. مثلا درباره کمدی در دوره التهاب اجتماعی، حرف مهمی داشت، اینکه ممکنه یک کار ذاتا بد نباشه، ولی وقتی مردم جای دیگری از درد ایستادن، شوخی تو بهشون نمیچسبه.
📍 از اون طرف، حرفهاش درباره تلویزیون قدیم هم حس نوستالژی داشت، هم تلخی. دورهای که یک سریال طنز میتونست واقعا خیابون خلوت کنه، بازیگرها جلوی لوکیشن با جمعیت روبهرو میشدن و مردم با شخصیتها زندگی میکردن. الان اما هم پلتفرمها زیاد شدن، هم حوصله مخاطب تکهتکه شده، هم دیگر اون مرکز مشترک فرهنگی وجود نداره که همه یک چیز رو ببینن و فرداش دربارهش حرف بزنن.
💬 بخش سانسور و بدفهمی هم جالب بود. از برره تا ساختمان پزشکان، مدام مثال میآورد که چطور یک شوخی ساده میتونه سیاسی، امنیتی یا حتی فراماسونری فهمیده بشه. یعنی نویسنده فقط با ممیزی رسمی طرف نیست، با ذهنی طرفه که دوست داره پشت هر شوخی یک نقشه پیدا کنه. نتیجهاش هم این میشه که کمدی به جای آزاد بودن، هی باید مراقب باشه کسی از دل یک دیالوگ، معنی عجیب بیرون نکشه.
اما برای من بخش مهمتر، جایی بود که بحث رسید به تخیل. به اینکه چرا ما با اینکه شاهنامه و افسانه و قصه داریم، کمتر جهان فانتزی و علمیتخیلی جدی ساختیم. چرا Star Wars، Lord of the Rings یا Game of Thrones از دل فرهنگهای دیگر درمیاد، ولی ما بیشتر یا واقعگرایی تلخ ساختیم، یا کمدی آپارتمانی، یا ملودرام.
اینجا حرفش فقط درباره سینما نبود. درباره تربیت ذهن بود. بچهای که حق خیالپردازی نداره، بزرگسالی میشه که قهرمان نمیسازه. فرهنگی که همهچیز رو سریع مسخره، سیاسی یا خطرناک میکنه، کمکم قدرت رویا دیدن رو از خودش میگیره. بعد تعجب میکنیم چرا جهان خیالی نداریم، چرا ابرقهرمان نداریم، چرا بچهها به جای قهرمانهای خودمان، میرن سراغ قهرمانهای دیگران.
🔺 نکته نسلی گفتوگو هم همین بود. مهراب درباره نسل جدید با غر زدن صرف حرف نمیزد. میگفت اگر از چیزی که بچهها مصرف میکنن خوشت نمیاد، فقط تحقیرشون نکن، یک جایگزین بهتر بساز. این خیلی حرف سادهایه، ولی برای فرهنگی که عادت کرده مدام به نسل بعد بگه سلیقهات بده، مهمه.
و خلاصه که این دو قسمت برای من بیشتر از Star Wars، درباره نیاز به بازیگوشی بود. درباره اینکه کمدی، فانتزی و فرهنگ عامه از جایی میاد که آدمها اجازه داشته باشن جدی نگرفتن، شکست خوردن، جهان ساختن و حتی چرند گفتن رو تجربه کنن. بدون اینها، فقط میمونیم با حسرت اینکه چرا دیگران قصههای بزرگ میسازن و ما هنوز داریم توضیح میدیم چرا اصلا خیالپردازی مهمه.
🔗 https://www.youtube.com/watch?v=GGEVpBmQKwg
🔗 https://www.youtube.com/watch?v=fbcsckh1QAU
✈️ @Mirage_Notes