تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۳۷
برای: برای سینام
سینا جان،
قصهی من و تو
از یک نگاه شروع شد،
از یک دیدار ساده،
از قلبی که آن روز
نمیدانست
قرار است اینهمه دوستت داشته باشد.
از آن روز گذشتیم،
خندیدیم،
دلتنگ شدیم،
گاهی دلگیر شدیم،
گاهی از هم دور شدیم،
اما هنوز
یک «ما» بین تمام این روزها باقی ماند.
تو شدی
یکی از قشنگترین اتفاقهای زندگی من؛
کسی که اسمش
با خاطراتم گره خورده،
با لبخندم،
با دلتنگیهام،
با تمام شبهایی که
فقط دلم میخواست صدایت را بشنوم.
اگر عشق
یک قصه باشد،
من دوست دارم
قصهی ما
هیچوقت با یک نقطه تمام نشود؛
هر بار که به آخرش رسیدیم،
یک صفحهی تازه باز کنیم
و دوباره
«من و تو» را بنویسیم.
از اولین روزی که دیدمت
تا همین امروز،
یک چیز در قلبم تغییر نکرده:
تو برای من
هنوز همان آدم خاصی هستی
که دلم میخواهد
آخرِ قصهام
کنارش بنویسم:
«بالاخره رسیدیم
به همان جایی که
همیشه آرزویش را داشتیم.» 💙
امیدوارم این نامه به دستت برسه تا بدونی دخترکوچولوت هنوزم میخوادتت🎀
امضا: Jk
وضعیت نامه: تاخورده
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #523
232
- ❤ 5