تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۲۴
برای: هاشم
روح سرگردان ؟ نه اون روح نبود
دایی مادر بزرگم زنده بود و هنوز هم زنده اس
بله حدود ۹۰ سال سن داره
اون به من تعرض کرد،برای تقریبا ۳ سال پشت سر هم
ادم مورد اعتماد فامیل بود
هر وقت دورهمی داشتیم اونم بود
من تنها بچه فامیل بودم به هوای بازی منو میبرد توی اتاق
و هیچکس براش مهم نبود
منم زیادی بچه و ترسیده بودم از اینکه حرفی بزنم
اون اول ها حتی اصن نمیفهمیدم چی اتفاقی داره می افته
اول منو با سایه های روی دیوار میترسوند
میگفت اونا اگه به کسی چیزی بگی اونا میان سراغت
شاید احمقانه باشه ولی من ۴ سالم بود
بعدش که یکمی بزرگتر شدم
میگفت اگه به کسی چیزی بگم بابام منو با دستای خودش خاک میکنه
بعد از چند وقت خانواده ام فهمیدن
من چندین سال اون ادم رو ندیدم دیگه
بابام و عمه ام باهاش دعوا کرده بودن،خیلی بد
ولی وقتی بچه جدید توی فامیل متولد شد
اون هم دوباره توی جمع می اومد
حالا من موندم و این درد
امضا: لیلیث
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #522
231
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۰۰:۳۵ برای: لیلیث شب به خیر امیدوارم خوب باشی متأسفم برای این تجربه و احساسات بدی که واسه ت ساخته. خیلی ناراحت کننده ست. اشکال نداره من برای اینکه نامه ت رو بهتر بفهمم چند تا سوال ازت بپرسم؟ اگه دوست داشتی و راحت بودی جواب بده.…
- 💔 10