تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۱۰:۲۰
برای: Av
راستش تجربه م، خب ما یه رفاقت7ساله داشتیم، اما سال8رفاقتمون اون عوض شد و خب تغیراتی کرد، مثلا با بقیه بیشتر از من بهش خوش میگذشت، خیلی کم حرف میزدیم یا بهتره بگم اصلا حرف نمی زدیم، ولی من دلم براش تنگ میشد، ولی اون کاملا رفت و حتی وقتی غمگین میشد هم برنمیگشت، اگه بخوام بگم، بهترین کار اینه که اون رو کاملا رها کنی، شاید اولش درد شدید باشه ولی بعدش مثل همه دردهای دیگه عادی میشه و کم رنگ...
از زندگیت حذفش کن!
خاطراتشو نگه دار، ولی خودشو نه!
شاید بی رحمی باشه اما این ادما افت جونت میشن، تو نمیتونی اینجوری ادامه بدی، نباید بزاری راحت ازت استفاده کنه، توهم یه ادمی، یه عروسک نیستی که هروقت خواستن باهات بازی کنن و هروقت نخواستنت کف اتاق توی تاریکی رهات کنن تا دوباره حوصله شون سر بره و بخوان باهات سرگرم بشن، برای ارامش روحت، جسمت، روانت، حذفش کن.
نمیگم جوری نشون بده انگار دیگه برات مهم نیست و انگار طرفو نمیشناسی، فقط دیگه یه اشنا برات باشه، نه یه دوست صمیمی، یه دوست قدیمی که وقت زیادی رو باهاش سپری کردی، همین..
پ. ن: امیدوارم کمکت کرده باشم، و باید بگم تو لیاقتت بهتر از ایناست:)))
امضا: سِدی
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #521
249
پستخانهٔ نیمهشب تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵ ساعت: ۲۳:۳۷ برای: برای تویی که هرگز این نامه را نمیخوانی اما شاید یک غریبه بداند چه میگویم این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است… دو شبه که دلم میخواد بنویسم بنویسم از دردی که همه ی این مدت روی شونه هام سنگینی میکنه ازون دردایی که تکرارش…
- ❤ 2