ساعت: ۰۱:۵۲
برای: آنکه این سطور نظرش را ربود
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
به عنوان کسی که نخستین بار است دست به قلم میبرد، هراسِ چندانی ندارم؛ گویا کسی نوشتههای بیمعنایم را به داوری نخواهد کشانَد. البته، اگر چشم به آن حجم تماشاچیانِ بیمیل ندوزم...
شاید کمی دست از خِساست در واژگانم بردارم و بیش از آنچه در آغاز پرداختم، از خود بگویم. شاید از اطرافیانم؛ از هراسهایم، از امیدهای خاموششده در دلم، یا حتی از راههایی تازه برای گریختن از سرنوشتی که از پیش برایم رقم زدهاند و با مُهری محکم به ثبت رساندهاند؛ چنان که گویی هنوز رنگِ مُهرش خشک نشده است.
صحیح است؛ میخواستم از سرنوشت بگویم. از همان سرنوشتی که میگویند به دستِ خدایی مهربان و بخشنده رقم خورده است؛ سرنوشتی که بعضیها باور دارند به هنگام تولد، خودمان آن را برگزیدهایم... سرنوشتی که میگویند تغییرناپذیر است؛ نوشته شده و به مُهری محکم بر پیشانیِ ایام خورده، چنان که گویی دیگر هیچ دستی را یارای گشودنِ این مُهر نیست و_
دقیقاً کدام ابلهی چنین خزعبلاتی تفت داده است؟!
من مگر دختری هستم که به همین آسانی تسلیمِ چنین سخنانِ بیسر و تهی شوم؟! مگر قرار است هر آنچه را فردی عاقلتر از من بر زبان آورد، سر به زیر بیندازم و بیچونوچرا بپذیرم؟!
نه.
نه، دنیا؛ این بار گوشَت را به من بسپار.
من قرار نیست در این بازی، همان مهرهای باشم که هر وقت خواستند، جابهجایش کنند. قرار است قواعدش را بر هم بزنم؛ در بازیای که حتی برای گذاشتنِ نخستین قدم در آن، از من اجازه نخواستی.
این آزمونِ ناعادلانهای که نامش را "امتحانی برای تعالیِ روح" در جهانی پس از مرگ نهادهای...
پس پیش از مرگ چه؟!
زندگیِ من چه میشود؟
آرزوهایم چه؟
چه شد که قلمِ تقدیر، چنین بیرحمانه بر سرنوشتِ دخترکی افغان و بیگناه لغزید؟!
مگر تقصیرش چه بود؟ جز آنکه در جایی نادرست، در میانِ روزگاری نادرست، پا به این جهان گذاشت؟ جز آنکه از همان نخستین دم، سهمی از زندگی نصیبش شد که خودش هرگز برنگزیده بود؟
مگر چه خواسته بود؟ جز آنکه بیاموزد، رؤیا ببافد، آیندهای برای خویش بسازد و حقِ سادهی زندگی کردن را از جهان طلب کند؟
پس چرا باید تاوانِ چیزی را بدهد که هرگز انتخابش نکرده است؟
باشد...
پس قانونِ تو این است؟
که آدمی پیش از آنکه حتی فرصتِ خواستن پیدا کند، محکوم به پذیرفتن باشد؟
اگر این همان بازیایست که بیاجازه مرا به آن کشاندی، پس من هم تا جایی که بتوانم، قواعدش را زیر پا خواهم گذاشت.
پا پس نخواهم گذاشت؛
با بغضی که در گلو خفهاش خواهم کرد، با قدمهایی که حتی اگر خسته شوند، باز به راهشان ادامه خواهند داد، و با دلی که هر بار شکست، خودم تکههایش را از زمین جمع خواهم کرد.
اگر سرنوشت از پیش نوشته شده است، چه باک؟من هنوز میتوانم میانِ سطرهایش چیزی حتی به زور بنویسم...
امضا: میخائیل
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب