تاریخ: ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۰۱:۴۰
برای: غریبهی آشنا
دیگه نمیدونم صدات کنم مامان یا نه؛
چون مادری که من میشناختم، همون روزی تموم شد که رفت.
یه زمانی دلم برات تنگ میشد و با خودم فکر میکردم شاید یه روز برگردی. اما یه جایی بین تمام این انتظارها، یه چیزی توی من خاموش شد.من فقط یه بچه بودم و نباید تاوان رفتن تو رو میدادم.
الان توقع داری برگردی و همهچیز مثل قبل بشه؟
یکم دیره.
من همون روزهایی که بهت احتیاج داشتم، تنهایی بزرگ شدم.
حالا که برگشتی، من دیگه اون آدم قبلی نیستم.
تو رفتی و من مجبور شدم نبودنت رو یاد بگیرم؛ حالا نمیتونی فقط با برگشتنت، تمام اون سالها رو پاک کنی.
تو میخوای برگردی
اما من خیلی وقته یاد گرفتم بدونت ادامه بدم.من با زخمهای رفتنت بزرگ شدم؛حالا برگشتنت، نمکه روی همون زخماست.
امضا: شبپژواک
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #514
412
- 💔 9
- 😢 5
- ❤ 1
- 👍 1