ساعت: ۰۱:۲۴
برای: متصدی آخرین ایستگاه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام متصدیِ آخرین ایستگاه.
شب بر تو خوش.
دیروز برایت یک نامه نوشتم، اما اصلن یادم رفت ارسالش کنم، امشب که نامهات بدستم رسید، تازه یادم افتاد نفرستادمش. آن نامه را که خیلی هم دوستش دارم، فردا یا زمان دیگری میفرستم.
اگر این اعتراف است، چه اعتراف گوارا و دلنشینی، چشم بیشتر نمیپرسم. این را تو تعیین میکنی که چه زمانی لب به سخن بگشایی.
بله که قدم زدهام، چرا که شما این مجال را میدهید، تا قدم بزنم، میدانی که عاشق راه رفتنم.
گفتی بخاری! روی بخاری ما در کودکی، بلوط میگذاشتیم، بوی بلوط وقتی به مشامت میرسد، جان میگیری، طعم تلخ و گیرایی دارد.
هر کدام از نامههایت یک بویی دارد، ایندفعه بوی بلوط را میدهد، شاید زیست اقلیمی شما مثل هم است، بلوط در سختترین شرایط هم رشد میکند و پوست سختی دارد، دیر از بین میرود و طعمش به مذاق خیلیها نمیآید( بعضیها تلخاند، بعضیها شیرین، بعضیها هم هیچ طعمی نمیدهند و دیر هضم میشود)
خسته نباشی، میدانم همه چی سخت است، مخصوصا ایستادن و شببیداری.
سهسال پیشت فقط یک مسافر بودهای و من به تو حق میدهم هر تصمیمی گرفته باشی، گاهی وقتها آدم، آدمِ رفتن نیست، گاهی همیشه رفتن، گزینهی بهتری نیست، آدم است دیگر، گاهی پای رفتن ندارد، بدون هیچ دلیلی.
تو میتوانستی غرق در حسرتها و نرفتنها و نشدنها بشوی، اما حالا یک متصدی هستی، کسی که اتفاقا خیلی هم جرئت دارد، علاوه بر آن دل بزرگی هم دارد.
تو هر چه باشی، خودت هستی، چه متصدی آخرین ایستگاه، چه با عناوین دیگر، جوهرهی وجودی شما تغییری نمیکند، دلم نمیخواهد لیبل شغلت بر تو قالب شود و تو را تعریف کند، چرا که این ماییم، که به شغل، رشته، روابط، مفاهیم، معنا میدهیم، تو متصدی آخرین ایستگاه را تعریف میکنی، نه این جایگاه تو را.
اینکه راجع به انتظار گفتم، احساسم از کارکردش بود، وگرنه با چشمانتظاری از رونق زندگی کاسته میشود، هرگز دوست ندارم زندگی مثل یک فیلم با انتظار از جلوی دیدهگانم برود و حتا یک سکانس جالبانگیز نداشته باشد.
متصدی جان، صمیمانهترین محبتها میتواند همین واژهها برای ناآشناترین انسانها باشد.
خوشحالم، داریم پلانهای فیلم رو مجسم میکنیم، الهام بخش بود و پایان دلچسبی میتواند، داشته باشد.
یک روز سوار شو، ولی مقصدت را مشخص کن، متوجهی که هر مسافری یک دلیل برای رسیدن به مقصد دارد، امیدوارم مقصدی که انتخاب میکنی، " آخرین نباشد" سرآغازی برای دوباره رفتن و پیوستن باشد.
ممنونم که نوشتی، امیدوارم میزانی از غصههایت میان بازتعریف قصههای دیگران و نوشتن برای آشنا/ ناآشناها شنیده شود.
آدم با نوشتن، از فرسودگی و رنج نجات مییابد.
_ از پاییز گفتی، از ماندن و نرفتن، پیوست این نامه همراهی قطعهی خاص و دوستداشتنیام " دلتنگی" از عالیجناب قمیشی.
_شکوه
امضا: شکوه
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب