ساعت: ۰۰:۴۴
برای: پروندهٔ ۰۱/ع
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
و هنوز برایم یک سؤال بیپاسخ مانده؛ چرا؟
چرا میانِ ما فاصله افتاد؟ مگر این احساسات آنقدر کمجان و سطحی بودند که «جبرِ جغرافیا» توانست بهانهای برای رفتنمان شود؟ مگر نه اینکه وقتی دلها به هم راه داشته باشند، فاصله چیزی جز چند عدد بر روی نقشه نیست؟ شاید هر دویمان برای فهمیدنِ این حقیقت دیر کرده بودیم؛ یا شاید تمامِ اینها تنها بهانهای بود که ساختیم تا رفتن، برایمان کمی آسانتر شود. خدا میداند.
راستش را بخواهی، من زیاد به آینده فکر میکنم؛ به روزهایی که هنوز نیامدهاند و به احساسی که نمیدانم دوباره روزی در من متولد خواهد شد یا نه. به اینکه آیا باز هم ممکن است عاشق شوم؟ آیا دوباره میتوانم آنطور بیمحابا، بیحساب و بیپناه، دل به کسی بسپارم؟
هر بار که به اینها فکر میکنم، یادِ سه سال پیش میافتم؛ یادِ دختری نوجوان و خام که هنوز از پیچوخمِ احساسات چیزی نمیدانست و با همان بیخبریِ شیرینِ آن روزها، بیآنکه حسابِ عقل و عاقبت را بکند، دلش را به آدمی سپرد. هنوز هم نمیدانم آن انتخاب درست بود یا غلط؛ شاید بعضی اتفاقها نه درستاند و نه غلط، فقط اتفاق میافتند و بعد، سالها در گوشهای از وجود آدم به زندگیِ خودشان ادامه میدهند.
فقط نمیدانم این احساسات دوباره تکرار خواهند شد یا نه. نمیدانم روزی میتوانم به آدمِ دیگری اجازه بدهم پا به سرزمینِ این خاطرات بگذارد؛ دست بر آنها بکشد، به سردیشان گرما بدهد و دوباره چیزی را در من زنده کند که سالهاست خودخواسته خاموش نگهش داشتهام.
شاید هیچکس نتواند.
حتی تو.
و خب، فکر میکنم باز هم مثل همیشه، سهمِ من از این دیدار، همین پرحرفیهای بیپایان شد. پس بهتر است بروم؛ پیش از آنکه باز چیزی بگویم که قرار نبود هیچوقت گفته شود.
امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب