ساعت: ۰۰:۰۳
برای: آنکه با عید آمد؛
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
یادمه؛ توی یکی از آخرین صحبتهامون بهت گفتم من هیچوقت احساساتمو ابراز نمیکنم، چون همیشه فکر میکردم وقتی آدما بفهمن دوستشون داری، جسورتر و مغرورتر میشن؛ انگار دوست داشته شدن به آدمها این اطمینان رو میده که هرچقدر هم دور بشن، باز کسی هست که منتظرشون بمونه.
تو با یه کم عصبانیت گفتی: «نمیدونم کی این حرفو بهت زده، ولی خیلی حرف مزخرفیه. آدم یه بار زندگی میکنه؛ باید عشقش رو بگه.»
حالا که به گذشته نگاه میکنم، فکر میکنم شاید حق با تو بود. شاید تمام آن چیزی که اسمش را «غرور» گذاشته بودم، فقط ترس بود؛ ترس از اینکه احساساتم را نشان بدهم و در عوض، چیزی جز سکوت نصیبم نشود.
شاید اگر پشت آن همه سردی پنهان نمیشدم، الان کنارم بودی. شاید اگر فقط یکبار میگفتم چقدر دوستت دارم، میفهمیدی ماندنت برای من چقدر مهم بود.
حالا ماندهام و یک عالمه «شاید»؛ شاید میماندی، شاید هم نه. و شاید بدترین چیز دربارهی گذشته همین باشد؛ هیچوقت نمیفهمیم اگر جور دیگری رفتار میکردیم، چه اتفاقی میافتاد.
فقط گاهی با خودم فکر میکنم...
یعنی میشه یه روز دوباره برات از تمام احساساتی بگم که سالها پنهانشون کردم؟
یا بعضی حرفها وقتی دیر گفته میشن، دیگه اسمشون اعتراف نیست؛
اسمشون میشه حسرت؟
امضا: ناشناخته؛
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب