ساعت: ۲۳:۳۴
برای: آن که نمی دانم مرا می بیند یا نه
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
تو همیشه بودی ، همیشه هستی ، از آن لحظه که چشم به این دنیا گشودم تا همین لحظه که در حال نوشتنم...حتی شاید خیلی قبل تر از این ها.
تو تمام ذوق و شوقم از زندگی هستی...از عشق ، از خانواده ، از کار ، از همه چیز.
ولی حیف که هرگز نتوانستم اندکی از خوبی هایت را جبران کنم...
اینجا می خواهم کمی ، فقط کمی از آن را به خودم یادآوری کنم.
تو همیشه هنگام خطاهایم چشمانت را بستی و گذشتی...نگذاشتی بفهمی ، نگذاشتی بفهمند.
حق را به من دادی ، همه جا ، در همه کار . حتی وقتی تنها خودم و خودت می دانستیم که حق با من نیست.
تو بی نظیر بودی ، بی نظیر هستی ، برای همیشه و هنوز.
تو نگهم داشتی و داری ، من را ، آنان که دوست می دارم را.
تو هوایم را داشتی ، داری...
ولی چه می شود که گاه می اندیشم تو دیگر با من نیستی ؟ یا چه می شود که گاهی سرد می شوم ؟
از دستم خشمگین شدی؟حق داری...
ببخش...لطفا من رو ببخش.
تو تنها دار و ندارم در این دنیا و در همه ی دنیا ها و زندگی هایم هستی.
برگرد...برگرد تا من هم دوباره برگردم و ادامه دهیم.با تو که هیچ وقت قدرت ندانستم.با تو که اکنون بیش از همیشه عاشقت هستم.
از راه دور(شاید هم بسیار نزدیک) میبوسمت و آرزوی دوباره گرفتن دستانت را دارم.
لطفا همین امشب برگرد.
می بینمت.
امضا: نورِ خودت
وضعیت نامه: معطر
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب