ساعت: ۲۳:۲۶
برای: هر کسی که میخواند، شاید دلش هم شکسته باشد، مانند من، مانند تو، مانند ما.
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
اینکه دنیا عادلانه نیست و سر در آوردن از کار دنیا کار انسان نیست، چیز تازه ای نیست؛ اما چیزی ته گلویم سخت گیر کرده که نگویم، مرا خفه میکند.
من نمیدانم، مگر دنیا زیر و رو میشد اگر ما به هم می رسیدیم؟
مگر عشق ما جای کسی را تنگ میکرد؟
مگر بنا بود ظلم و ستم بر کسی روا داریم؟
ما که بنای عشقمان، محبت خالصانه و پاک به انسان و انسانیت و طبیعت و عشق به همه بود، چرا باید اینچنین دو انسانی که روزی تکه ای از وجود همدیگر بودند، حال غریبه ای باشند که ترابایتها خاطره را با خود حمل میکنند ؟
این همه انسان ستمگر و بدخواه و عامل ستیزه در دنیا هست که عمداً دنیا را به سوی نابودی میکشانند؛ چرا برای آنها نشود؟ مگر ما چه کرده بودیم ؟
انسان هایی هستند که اگر اراده کنند، صدها هزار و بلکه میلیون ها نفر را در یک لحظه با بمب اتم نابود میکنند؛ انسان هایی هستند که به ملت ها و انسان ها آنقدر گرسنگی و مشقت میدهند تا عصیان کنند. چرا مدام برای آنها میشود و برای ما نمیشود ؟
مگر عامل تمام بدبختی های دنیا، این دو انسان عاشقِ بینوا بودند ؟
دنیا با ما طوری رفتار کرد انگار خون میلیونها انسان به گردن مان است، حالی که ما فقط عاشق بودیم ...
بودند انسانها و عاشق هایی که بلایی بارها و بارها بدتر از ما سرشان آمد و میآید، اما یعنی ما هم هیچ ؟
مگر ما که بودیم ؟ مگر ما چه بودیم ؟ مگر ما هیتلر یا استالین یا مائو بودیم ؟ ما چه کردیم مگر که اینچنین لایق چنان جدایی ای بودیم که غریبه ترین آشنایان جهان، و آشنا ترین غریبه های جهان شویم ؟ ...
و جهانی که هیچگاه پاسخی بدین سوالات نمیدهد، پیش از ما جوابی به کسی نداد، پس از ما هم کسی جوابی نخواهد گرفت.
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: مچاله
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب