تاریخ: ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۲۴
برای: تنها کودکی که در آغوش دارم
تو تصمیم گرفته ای تنها باشی چون من تصمیم گرفتم در پناهگاه باشی و لعنت بر من که باعث شده ام تنها شوی که گاهی فراموش کنی لذت تنهاییت را میپرستی و این باور را بر خود تلقین میکنی که هرگز دوست داشتنی نبوده ای، هرگز انتخاب نشده ای و هرگز آدم خوبی نبودی.
لعنت بر من تورا اینگونه تنها کرده ام برای حفاظت از تو ، اما دلت را میشکنند آهوی کوچکم دلت بشکند من میمیرم میدانم تلاشت را میکنی ولی خب مقصر هم خودت هستی که چنین حساس و دل ضعیفی داری که حتی گاهی من هم میتوانم دلت را به گونه ای بشکنم که دگر دوستم نداشته باشی
تنها چیزی میتوانم بگویم تمام متاسفم هایی می باشد که انتظار شنیدنشان را داشتی هنگامی قلبت را با ضربات دست و یا جملات می شکستند و بسیار متاسفم قوی تر نبودم که از تو عزیز دردانه ام محافظت کنم چون آه تو انقدر مهربانی و دل پاکی داری هربار بهت اجازه می دهم خودت همچی را پیش ببری و به آن می اندیشم هرگز نمیتوانم تسلیمت شوم .
امضا: آهو خانم
وضعیت نامه: جوهرآلود
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #487
487
- ❤ 1