تاریخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۱۰
برای: پایان شیرین
دلم گرفته ، زندگی عجیبه.
نمیدونم چیکار کنم. بین آینده و الان، بین ذهن و قلبم ، منطق و احساساتم گیر کردم.
نمیتونم فراموش کنم ، میدونم واقعی نبود ، درست نبود کاملا نشونه هارو میبینم ولی نمیتونم. شدیدا آشفته شدم.هم درگیرم و هم درگیر نیستم.
نمیدونم چه اتفاقی داره برام میوفته ، درمواقع منطقی، منطقی ام و درمواقع احساسی، شدیدااا احساسی ام.
گیر کردم. آشفته ام.
میدونم انتخابم درست بود ولی احساساتم نمیخوان قبول کنن یا شاید هم قبول کردن ولی نمیتونن فراموش کنن.
اینم الان همچین میگم باز فردا طرز فکرم تغییر میکنه و میگم چه مسخره فکر میکردم.
ولی باز تکرار میشه ، اگه واقعا اینجوری فکر نمیکنم و مسخره است پس چرا تکرار میشه؟
( توی یه زندان بیپایان گیر کردم... )
امضا: رابین
وضعیت نامه: سوخته
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1258
108
- ❤ 5