تاریخ: ۲۳ مهر ۱۴۰۵
ساعت: ۲۳:۰۰
برای: دخترم
هرچقدر سعی میکنم خودم رو در طول روز مشغول نگه دارم تا بهت فکر نکنم، وقتی که شب میرسه آوار دلتنگی و نبودت روی سرم خراب میشه. انگار نفسم رو تنگ میکنن و قلبم رو فشار میدن و هیچ کاری از دستم برنمیاد. همیشه دلم میخواست که برات کامل ترین باشم ولی بارها آزارت دادم بدون هیچ قصد و غرضی. حالا تو رفتی و میدونم که برگشتی در کار نیست و حالا مسیر دیگهای جلوی پات باز شده که از من اثری در اون نیست و این تنها چیزیه که اینطور حالم رو خراب میکنه. روزها و ساعتها به نبودنت فکر میکنم و نمیتونم به خودت حرفی بزنم با اینکه هستی و میدونم میبینی و شاید گوشهای از احساست به من باقی مونده باشه ولی نمیخوام اینبار برگردم تا زندگی رو برات سختتر کنم عزیزکرده. من میرم تا ذرهای آسیب به قلب و روح تو نرسه و وجود من تو رو نگران و هراسان نکنه. فقط خواستم برات بگم روزهای سختی رو میگذرونم و از این به بعد حتی قراره سختتر هم بشه و تو نیستی ولی میدونم که اگر بتونم این روزها رو بگذرونم، توهم بهم افتخار میکنی حتی اگر برگردم و دیگه نباشی.
عاشقتم غریبهترین آشنایِ من.
امضا: سورنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب
Post #1254
132
- ❤ 5
- 💔 2