ساعت: ۲۲:۵۶
برای: ناز
این نامه، کمی بیشتر از یک نفس است…
سلام نازِ عزیز.
امیدوارم مادرت بهتر شده باشه و خودت هم سرپا و آباد مونده باشی میون این دنیای ویرانگر.
میدونی، اینبار نمیخوام بهت بگم میفهممت چون هر کسی تجربه ش یه جوره ولی میخوام چند تا از تجربه های خودمم بهت بگم، نمیدونم به چه دلیل اینارو بهت میگم امیدوارم بگیری که تنها میخوام اون حس همدلی و همدردی ام باهات رو در میون بذارم.
سال ۱۴۰۰ پدرم سکته قلبی کرد و چند ماه دربدر بودیم از این بیمارستان به اون یکی، کپسول اکسیژن رو کولِ منِ ۱۴ ساله و از این مرکز گاز اکسیژن به اون یکی در رفت و آمد بودم، خونه مون هم که مدام پر میشد از فامیل و ...
تا اینکه در آخر اون دوره هم تموم شد و ما برگشتیم به زندگی عادی، تا حدودی البته
فروردین ۱۴۰۴، یارِ پیشینم دچار آریتمی قلبی شد و تو خودت خوب میدونی که آدم چی میکشه تو این مدت وقتی آدمی که بند بند وجودت اونو دوست داره اینطور بیمار میشه، چه روز هایی که با استرس و تپش قلب از خواب میپریدم و منتظر جوابش بودم که بیاد و بهم خبر بده، اون خوب شد ولی ... اون عشق دیگه هیچوقت سرپا نشد، پس از اینکه خوب شد و حال روحیش هم بهتر شد، رفتهرفته سرد و سردتر شد تا جایی که همه چی رو تموم کرد و رفت، و از اون پس، من بودم که قلبم بیمار بود، ولی نه بیمار جسمی ...
از حدود ۲ هفته پیش هم یکی از بهترین دوستانم ریه اش عفونت شدیدی کرده و ممکنه بستری بشه و اگر خوب نشد تا یه ماه دیگه، باید عمل کنه، منم تنها کاری که ز دستم بر میاد دعا و نیایش کردنه...
برای تو و مادرت هم دعا میکنم، چون حسی که داری رو بارها خودم درونم گذروندم و الآنم که رفیقم بیماره میفهممت چی میگی
امیدوارم بزودی زود خوب بشه مادرت، و تو دوباره اونو سرپا، شاد و تندرست ببینی .. آمین ❤️💐
آباد بمون همدرد من، دنیا کارش ویران کردنه..
امضا: سِپیم، غریب آشنا
وضعیت نامه: نمناک
تمبر: ثبتشده در پستخانهٔ نیمهشب