گرد آمدن یاران داریوش سوم در باختریش
شب بود و باد سردِ بلخ، از کوهها فرود میآمد و مشعلهای اردوگاه را میلرزاند. داریوش، واپسین شاهنشاه هخامنشی، بر بلندی ایستاده بود؛ بر خاکِ باختریش؛ خاکی که هنوز بوی ایران میداد.
از پسِ آن همه گریز تلخ، از پس ایسوس و گوگمل، اینک دوباره آتشی افروخته بود. سواران وفادار، از دل شب میرسیدند؛ باقیماندهٔ ارتش شکستناپذیرِ روزگارِ کوروش و داریوش. مادی، پارتی، بلخی، پارسی، رخجی...
نگاهها یکی بود و همه آمده بودند تا نشان دهند که ایران هنوز زنده است.
در آن شب، مردی از میان برخاست و سپر بر زمین کوبید و گفت: «تا اسب هست و کمان هست و کوهستانها پناه ماست، این سرزمین از پای ننشسته است». صدا در دره پیچید و دشت لرزید. گویی خود زمینِ ایران سخن میگفت.
آری، آنان میدانستند که پایان این راه شاید تیره باشد؛ اما مرگ در راه میهن را برگزیده بودند. آن شب و در آن انجمنِ مردان خسته و استوار، شکوهی بود که از تختهای زرین شاهان، کمتر نبود.
ایران را نه با سنگ و زر، که با همین دلهای بیباک باید سنجید.
@midhistor
