در دیوانگیِ عشق
یکی را گویند در آن خانۀ خاموشان، مردی را دیدم که پیشانی بر دیوار میسایید و همیگفت: «لیلا، لیلا». پرسیدم: «این چه حالت است؟» گفتند: «خواستگارِ لیلی بود، راهش ندادند، در این محنت افتاد.»
چون پیشتر رفتم، مردی دیگر را دیدم با زنجیرهای گران بر پای و دست، چنانکه هر دم زنجیر بر زمین میکوفت و فریاد میزد: «لیلااا، لیلااا». گفتم: «این دیگر چه آفت است؟» گفتند: «این شوی لیلی است. لیلی را به وی دادند و اینک بین که عاقبتِ وصال چه کرد.»
عشق نه در وصل است و نه در هجران؛ عشق آن است که زنجیر را به دست خود برگزینی و خوش باشی که زنجیر، آوازِ وصل میدهد. معشوق، آن است که تو را از خویشتن بِبَرَد، خواه در قفس باشی یا در گلستان.
اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
@midhidtor
