رستم نگاه پرسانش را به او خیره کرد.
سودابه سخن خود پیش برد:
« اگر شهبانوییم به زمان شاهی او ( کاووس ) بسته بود خرسندم نمیساخت.
بلند-اخترم روا نمیدید تا ازو آرزو بگسلم. میخواستم پایایی دوران کامگاری روانام
و هم نیز ، کامِ جوانیِ تنم ، هر دو را پاس بدارم.
چرا نباید میکردم ؟! مگر ...
رستم درآمد-شدِ میانِ خشم و ناباوری فریاد کشید :
شگفتا !
تو یک زنی
از کی زنان اینسان گستاخ شدهاند؟!
مگر شرم یکسر از جهان رخت بر بسته است؟!
انوشه را توشهی خود خواستی ، چرا این همه جان در پای تن-آبادیات به کاستی کشاندی ؟!
چرا چون یک مادر پرهیزکار نبودی؟!
سودابه گفت: درست از همان روی که شما چون یک پدر پرهیزکار نبودید.
وقتی در پی اسب گمشدهتان به سمنگان رفتید و شب در سرای پادشاه آن زمین خفتید ، چرا زیاد خواستید؟
تهمینه را در بر گرفتید و تخم پشته ، درون او کاشتید و بامدادِکامجویی ، بی نگاهی به پسِ پشت ، رفتید ، انگار نه انگار که چیزی روی داده است.
#توفیق_ادب 📚
#دکتر_مردیها ✍
#فلسفه_زندگی
#در_باب_میل_جنسی
#در_باب_تنوع
#کرم_باغچه_آدمیان
#درباره_زنان
#فردوسی
#شاهنامه
@masnavi_mardiha|درحضرتمثنوی
@mghlte | عصر روشنگری
Post #6665
359