در اورژانسیم، خسته و بیحال. از صبح آمدهایم اورژانس، کلی صدای دستگاه ها رو تحمل کردهایم، با استادی که سخت میگیرد و سخت مریض میبیند نشستهایم و به بدترین اتفاقات ممکن فکر کردهایم و بدحال ترین ها را دیدهایم (با اغراقی که مرا بابتش ببخشید). یهو پرستار میگه تخت فلان کُده. باز دوباره میگه بچه ها تخت فلان کده ها. مریض در سرویس نفرولوژی بستری است. یعنی به طرز کنایهآمیزی عملا مال این جا نیست، منتقل شده به نفرولوژی، در انتظار خالی شدن بخشه و در واقع مال اورژانس نیست. ما اینترن ها و رزیدنت های داخلی میگیم: مریض نفرو رو هم ما باید CPR کنیم؟ (و این صداها اکنون تو ذهنم پلی میشه: برگه مشاوره مریض رزیدنت رو من باید بنویسم؟ سوند مریض نفرو رو من باید بذارم؟ و قص علی هذا) ( با شباهتی که شاید موجه نباشد، که مرا بابتش ببخشید).
مریض کُده: کد ۹۹ که به معنای ایست قلبی-ریوی بوده و لازم است CPR یا همان احیای قلبی-ریوی آغاز شود.
القصه که بله، ما فداکارتر از این حرفاییم. میریم بالا سرش به CPR. ذهنیت من در مورد احیا چیه؟ یه کار بیفایده و بیمعنی و پوچ. بیاثر و بیمورد. چرا باید مریضو اصلا اذیت کرد اساسا؟ مریض داغون اینتوبه رو! بدون کوچک ترین حسی فشار دادن متناوب قفسه سینه شو انجام میدم. یهو اون سوال قدیمی میاد تو ذهنم: خب این که مرده، الان دست بهش میزنیم باید غسل مس میت کنیم؟ خصوصا بعد از این که عملا در دقیقه اول، رزیدنت نفرو که حالا رسیده، میگه مردمک هاش دوبل میدریازه، چیزی که اخرشم نفهمیدم تو هر کانتکستی چه معنی ای رو میده، ولی خب، تو ذهنم ثبته که این ینی ریشه مغزی اش پوکیده. ینی تمام دیگه اقا باید قبول کرد.
دوبل میدریاز: هر دو مردمک گشادتر از حد نرمال است.
فلوی نفرو هم میاد. کار داره انجام میشه و نهایتا شاید بعد ده دقیقه رزیدنت میگه بیخیال دیگه. فلو هم موافقه. فلو خیلی محترمانه به من و رزیدنت خسته نباشید میگه و اینجا سقلمه ماجراست: رزیدنت به همراه مریض که آخرای کار ایستاده بغل تخت میگه: خدا بهتون صبر بده! یهو به خودم میام،شاید به طور ناقص که واای! چقدر بیمعنی بود برام این ماجرا! چقدر پوچ بود برام! خصوصا وقتی اول کار میبینم همراه خود مریض هم خیلی ظاهرا براش مهم نیست، فک میکنم که پس لابد اتفاق مهمی نیست دیگه. یکی دیگه مرد، یه CPR ناموفق دیگه مثل همیشه و تمام. ناگهانه که همراه مریض منفجر میشه از گریه. اون آقای میانسال ظاهرا مقتدر و دست به سینه ایستاده، مثل سیل بهاری میباره. و من تازه به ذهنم میرسه که عععه! چقدر همه چیز مسخره شده! بابا این یارو آدم مهمی بوده برا خودش. اون آدمی بوده که شاید تو زندگیاش احترام زیادی داشته، شاید حاج ممد قصابی بوده که یه محل ازش حساب میبردن. شاید اوس حسین نجاری بوده که همه دنبال این بودن که کاراشونو بسپرن بهش. و شاید مهم تر از همه، بابا بوده، بابایی که خیلی وقتا پدر بچههاشو درآورده و خیلی وقتا هم دوستشون داشته و بهشون نون و آب داده. ای بابا. عجب چیزی. عجب سوزنی فرو شد تو پهلوم. شاید احیا کار بیفایدهایه اره، ولی مرگ آدما مهمه. غم داره، غصه داره. اون تیکه گوشت افتاده رو تخت که مدفوعش جاریه و خودش حتی نفسم نمیکشه و بوی گندش اپروچ کردن [نزدیک شدن] بهش رو سخت کرده، مرگ قطعیاش واقعهایه که دل برخی رو شکسته و ناراحت شون کرده. و چقدر میترسم چون من تازه هنوز ۲۰ تا احیا رو هم تجربه نکردم! چقدر زود مرگ برات عادی شد!
#سورن_در_سرزمین_غرائب
پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
#پزشکی_روایی #medinotes #صدای_درمان #قسمت_بیست_و_هفت #مدیکیشن #سها #جوانه #کافه_هنر
@Medii_notes 🩺
@Soha_javaneh
@MedicationTeam